تاریکترین زمان شب درست قبل از سپیده دم است ٬ و من به شما قول میدهم که سپیده دم فرا خواهد رسید (کریستوفر نولان)


ساقیا آمدن عید مبارک بادت

۰۴ خرداد، ۱۳۹۰

جناب حاج یوسف مردانی



جناب آقای حاج يوسف مردانی ملقّب به درويش‌صدقعلی در روز دوشنبه ۴ خرداد ۱۳۱۵ ( ۴ ربیع الاول ۱۳۵۵ قمری) در روستایی به نام آغوزدرّه از توابع و قراء كوهستانی هزارجريب چهاردانگه بخشی از بهشهر ديده به جهان گشودند. پدر ايشان آقای حاج محمود مردانی فرزند حاج آقا محمّد سلطان فرزند حاج فريدون بود كه دو نفر اخير از سرپرستان منطقه هزارجريب بودند. حاج محمود از مالكين و به كشاورزی مشتغل و فردی متعبّد و مذهبی و خيّر و مورد احترام اهالی بودند و پس از آشنايی با جناب آقای نورنژاد از مشايخ حضرت رضاعليشاه ارادت وافری به ايشان و تصوّف پيدا كردند.

آقای حاج محمود فرزند معزّز خويش را در سنّ چهار سالگی برای فراگيری قرآن به مكتب فرستادند و ايشان تا دو سال در مكتب به فراگيری قرآن و سپس تعليم كتب فارسی اشتغال داشتند. در اين ايّام سارقين و ياغيان مسلح سنگسر و هزارجريب اقدام به ربودن حاج محمود و ضرب وشتم و شكنجه و غارت اموال وی نمودند كه مدّتهای مديدی در بستر بيماری بود و سپس با خانواده به بندر گز مهاجرت كرده و ساكن گرديد. جناب آقای مردانی دوران تحصيل دبستان را در بندرگز آغاز و سپس به ساری و برای اخذ ديپلم متوسطه در رشته ادبی در دبيرستان مروی تهران مشغول به تحصيل شدند. سپس به دانشكده الهيات مشهد در رشته معقول به تحصيل پرداختند و با نوشتن رساله‌ای در عرفان زير نظر استاد سيّد جلال‌الدّين آشتيانی در سال ۱۳۴۱ فارغ التّحصيل شدند. در آن ايّام اغلب به صورت مستمع آزاد در كلاس درس استاد اديب نيشابوری در مدرسه خيرات‌ خان از مدارس حوزوی مشهد شركت ميكردند و گاهی در جلسات تفسير ميرزا جواد آقا طهرانی حاضر ميشدند و اغلب ملاقاتها و مراوداتی نيز با برخی از آقايان علما نظير آيت‌الله ميلانی و آقای ميرزا احمد كفايی و امثالهم داشتند و به لحاظ تعصّبات دينی در كليّة مراسم مذهبی شركت مينمودند ولی بيش از همه از محضر جناب آقای حاج ابوالقاسم نورنژاد بهره‌ مند بودند و عمده تربيت ايشان نزد آن جناب صورت پذيرفت و آداب فقر را تعليم گرفتند. با به پايان رسيدن تحصيلات دانشگاه در آموزش و پرورش نظرآباد ساوج بلاغ مشغول و سپس به كرج منتقل و در آنجا ساكن و به تدريس پرداختند.


در اوائل بلوغ و در سن مرافقت عليرغم تعبّد و تعصّب شديد دينی، حال يقظه و شكّ تخريبی بر ايشان عارض و رويّه مذهبی پدر و مادر و اجتماع ايشان را قانع ننمود و احساس گمشده‌ای در وجود فرياد و فغان را از درون بلند و به گوش جان رسانيد كه: كيستم؟ چيستم؟ اينجا به چه كار آمده‌ام؟ يا چه بودست مراد وی از اين ساختنم؟ ميگفتند اغلب اوقات در جستجوی گمشده بودم و به هرجا و هركس و هر مدعی مراجعه و با آنها مذاكره ميكردم. درمان حاصل نميشد. با خود فكر ميكردم كه اگر راه رسيدن به خدا از طريق درس خواندن باشد، زمان زيادی طول خواهد كشيد كه انسان از لحاظ سواد به مرحله علمائی كه در آن زمان بودند مثلاً آيت‌الله سيّد ابوالحسن اصفهانی برسد. از طرفی شايد كسی امكانات، توان، استعداد مالی و يا حافظه لازم برای اين كار را نداشته باشد، در صورتی كه راه خدا بايد بر همه بندگان خدا باز و قابل حصول همه باشد. از طرفی راه انبياء عليهم السّلام از طريق مدرسه رفتن نبود كه خدا را يافتند چه بسا حروف الفباء را هم نميدانستند. 


اين‌گونه تفكّرات همچنان ادامه داشت و فكر ميكردم كه راه خدا بايد از طريق ديگری باشد. دانستم كه درمان اين درد از طبيبان مدعی و علوم رسمی ميسّر نيست و فقط بايد دنباله‌رو انبياء و اولياء عليهم السّلام شد كه جز در مكتبخانه الهی تفكّر در آفاق و انفس الفبای ديگری نيآموختند و از اين طريق انسان كامل وقت خود را يافتند. وَ مَنْ يُضْلِل فَلَنْ تَجِدْ لَهُ وَلياً مُرْشِداً . بی ولی و مرشد بودن ضلالت است و گمراهی. در صدد پيدا كردن اولی الامر برآمدم تا فرمان اَطيعُوا ٱللهَ وَ اَطيعُوا ٱلرَّسُولَ وَ اولولامر مِنكُمُ  را مطيع و منقاد باشم نه آنانی را كه هوای خود را خدا پنداشتند اَرَاَيْتَ مَنْ اتَّخَذَ اِلٰهَهُ هَوٰيهُ . به تكاپو برآمدم تا آن را بشناسم كه فرمود اِنّي جٰاعِلٌ فِي ٱلْاَرضِ خَليفةً . اين خليفه زمان من كيست؟ تا با خاك قدم غلامان درگاهش چشم جان را روشن و بينا كنم. برآن شدم كه:

دست از طلب ندارم تا كام من بـــــرآيد                 

يا جان رسد به جانان يا جان ز تن درآيد

لااَبْرَحُ حَتّيٰ اَبْلُغَ مَجْمَعَ ٱلْبَحْرَيْنِ اَوْ اَمْضِيَ حُقُبا. برای اينكه مزاحمتی برای والدين نباشد، اغلب روزها و شبها از روستا بيرون ميرفتم و در مسجد مخروبه‌ای در حاشيه روستا به تفكّر مشغول ميشدم و اكثراً از شدّت بكاء حصيری كه در كف مسجد بود با اشك تر ميشد. به لطف الهی آه دمادم و اشك پياپی مددكار شد وَ ٱلَّذينَ جاهَدُوا فينٰا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنٰا  را در پی اين كرم چشم ميداشتم. افاضی فيض شد. در يكي از روزها روی تخته سنگی در جنگل نشسته و گريان بودم. مشاهده كردم بر تمام برگ درختان جنگل آيات قرآن نوشته شده و قادر به خواندن و فهميدن آنها هستم. افاضات فيض هم ميشد كه تا حدودی خود را بی نياز از تحصيل احساس ميكردم. اين حالت قريب به يك سال ادامه داشت ولی از عهده شكر نعمت عاجز بودم و كتمان سِر نشد و به زبان آوردم مَنّ وَ سَلْوی  قطع و آن حالت گرفته شد و بيتابی و ناآرامی مجدداً به مصداق فرموده باباطاهر شروع شد:


مو كه سر در گريبانم شب و روز               

سرشك از ديده بارانم شب و روز
نه تب دارم نه جايم  مي‌كند درد                  

همی  دونم  كه  نالانم شـب و روز

ميگفتند: در آن ايّام كه در ساری ساكن بودم برای يافتن راه خدا به همه جا سر ميكشيدم و عقايد آنها را بررسی ميكردم. به زيارتگاهها، به كليسياها، به كنيسه‌ها، به محافل بهائيها و به هرجا كه صحبت از دين بود ميرفتم و به هركس كه دعوی مذهب داشت مراجعه و نظريات آنها را بررسی ميكردم و كتب آنها را ميخواندم. ناله شبانه روزی مستمر ادامه داشت تا آنكه شبی به تشويق يكی از دوستان توفيق شركت در مجلس فقری در حسينيّه اميرسليمانی نصيب شد و خدمت جناب آقای وفاعلی شرفياب شدم و تفضّل نمودند و مشرّف به فقر شدم. انگيزه اوّليه‌ام در تشرّف به فقر اين بود كه فهميده بودم ايشان اذكاری كه از معصوم ع به آنها رسيده را به مريدان خود تعليم ميدهند كه ابزار سلوك است.


جناب آقای مردانی در ۸ جمادی الثّانی سال ۱۳۷۷ قمری مطابق با  ۹ دی ۱۳۳۶ شمسی خدمت جناب آقای ميرزا محمّد مهدی مجتهد سليمانی ملقّب به وفاعلی از مشايخ حضرت صالحعليشاه وارد به وادی سلوك گرديدند. ميگفتند جناب آقای وفاعلی عنايتی خاص مبذول داشتند ولی همچنان درد و سوز دل آرام نگرفت و عقده گشوده نشد. پس از اتمام تحصيلات متوسطه عازم ارض مشهد مقدس شدم تا شايد از بركت آن آستان ملائك پاسبان درمان درد دل حاصل شود. به تشويق اقوام در دانشكده الهيّات مشهد در رشته معقول (الهیات) به تحصيل مشغول شدم. در كتابخانه آستان قدس رضوی به مطالعه و تحقيق پرداختم. كتب مختلف دينی و مذهبی را مطالعه كردم. اكثر علمای نامی را اهل تصوّف يافتم. به عنوان مثال علّامّه محمّد تقی مجلسی در كتاب تشويق السالكين، علّامه محمّد باقر مجلسی در اجوبه به ملا خليل قزوينی، سيّد حيدر آملی در كتاب بحرالابحار، كتاب كشكول شيخ بهاءالدّين عاملی، كتاب مجالس المؤمنين قاضی نورالله شوشتری، شرح تجريد علّامة حلّی در مبحث امامت، كتاب منهج الكرامه علّامة حلّی، كتاب مجلی ابن ابی جمهور لحساوی، كتاب طريق ابن طاووس و غيره كه همه مشحون از مطالب عرفان و تصوّف حقّه است. ولی باز دل آرام نگرفت كه اَلاٰ بِذِكْرِالله تَطْمَئِنُّ القُلوُبُ . منجمله از كتب جالبی كه نظرم را به سمت تصوّف و درويشی جلب كرد و باعث هدايت گرديد كتاب تحفه الاخيار در ردّ تصوّف نوشتة ملّا محمّد طاهر قمی بود كه مملو از تهمتها و ناسزا و فحش نسبت به اهل عرفان و تصوّف بود. همزمان با اين بررسی‌ها در سلاسل ديگر نيز به تحقيق پرداختم و به مجالس و محافل آنها مراجعه و عقايد و نظريات و آداب و رفتار آنها را بررسی مي‌كردم. 


در اين حال درد هجران افزون گشته بود، از كثرت درد عازم ارض مقدّس بيدخت شدم. توفيق زيارت و عتبه بوسی آستان ملائك پاسبان حضرت قطب العارفين و مولی الموحدين و كهف الواصلين حضرت آقای صالحعليشاه روحی و جسمی لتربته الفدا (در اوائل سال ۱۳۳۸) نصيب شد. در بيرونی مقابل آن آفتاب عالمتاب روی نيمكت چوبی با دل شكسته و تن خسته گدائی به شاهی مقابل نشسته، نگاهی بر آن جمال بی مثال افكندم. به فكر فرو رفتم كه تفاوت ايشان با روحانيون ديگر چيست، جز شارب مبارك و صورت چيزی نتوانستم بفهمم. چشم نابينای مريد را چه قدرت ديد آفتاب است. چيزی نفهميدم. حيران ماندم. بر سوز دل افزوده شد و از مغز استخوان ناله برخاست. مأيوس و نااميد افتادم. بلند شدم مطلبی را خدمتشان شايد معترضانه عرض كنم كه حركت فرمودند و با آن چشمان خدابين به سر تا پای اين بی سروپا نگاهی فرمودند و به سمت درونی منزل حركت كردند. آتش طور از هرطرف مشتعل شد و دل از ذكر خدا آرام گرفت و به اصل خود رسيد. جمال مقصود هويدا گشت و آن نظر مبارك آتش صحرای سينا و سپس تجلّي طور سينا را جلوه‌گر كرد. عربده و فرياد من ناخودآگاه بلند شد و نعره‌‌ی های و هوی شايد از در روم تا به بلخ هم می‌رسيد و خود را در آن عنايت به بنده مسكين مضطرّی كه از همه جا وامانده بود به نورانيّت نشان دادند. بعد از آن برهان عظيم الهی ديگر هرگز كوچكترين ترديدی در دل راه نيافت.


در كتاب يادنامه صالح می‌نويسند : «در اوّلين سفری كه با آشفتگی و سوز درونی به عتبه بوسی بندگان ملائك پاسبانش رسيدم، حالت حيرت و سرگردانی شديدی داشتم، پس از آنكه روی نيمكت چوبی در محضر مقدّس نشستم، بر شكستگی دل و حيرت افزوده شد و نادم از آمدن، ناگهان گوشه چشمی به اين بينوای بی سر و پا افكندند. آتشی كه موسی در درخت ديد در آفاق و انفس نمودار و معنی توحيد تعليم شد و اللهُ ٱلصَّمَد تفهيم و اسماء حسنی آموخته، بطوريكه توان و طاقت لقاءالله نبود، عربده سر دادم. با آتش عشق غبار شك و ريب وحيرت و سرگردانی را به نظر كرامت سوزاندند:


قدر تو بـــــــگذشت از درك عقول                     

عقل در شرح شما شد بوالفضول»

می‌گفتند: در همان جلسه رويايی را كه در ايّام جوانی ديده بودم تداعی شد. اين رؤيا كه گاهی آن را ذكر می‌كردند اين بود كه حضرت مولی را زيارت كردم كه در مسجد بسيار طولانی تشريف آوردند و اقامه جماعت كردند. پس از ختم نماز صبح در مراجعت مچ دست مرا و بازوی شخصی با عمامه و عبا را گرفتند و گفتند اين شخص هادی و مهدی زمان تو است. ميگفتند هر چه ميگشتم كه صاحب آن چهره را بيابم موفّق نمی شدم. تا آنكه در همان سفر به بيدخت آن شخصی را كه در عالم رؤيا مشاهده كرده بودم زيارت كردم كه در جوار حضرت صالحعليشاه جلوس نموده بودند. آن شخص حضرت رضاعليشاه و در آن زمان از مشايخ حضرت صالحعليشاه بودند.


جناب آقای مردانی در آموزش و پرورش كرج به شغل دبيری مشغول و به صدق و صفا جلب رضايت خدايی می‌كردند تا اينكه در یکم شعبان المعظّم  ۱۴۰۲ مطابق با  ۴ خرداد ۱۳۶۱ از طرف حضرت رضاعليشاه طاب‌ثراه مجاز به اقامه‌ی جماعت فقراء و در عيد غدير (۱۸ ذيحجّه) سال ۱۴۰۶ قمری مطابق با ۲ شهريور ۱۳۶۵ مأذون به ارشاد و دستگيری طالبين راه خدا با لقب درويش صدقعلی گرديدند و اجازات ايشان توسط حضرت محبوبعليشاه طاب ثراه و حضرت مجذوبعليشاه ارواحنا فداه تنفيذ گرديد.

5 comments:

  1. سلام علیکم و رحمت الله

    رَبَّنَا لَا تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَنَا وَهَبْ لَنَا مِن لَّدُنكَ رَحْمَةً إِنَّكَ أَنتَ الْوَهَّابُ

    بنده درویش نیستم اما در تلاش برای یافتن راه, همچون دوران جوانی آقای مردانی به جست و جودر طرق مختلف می پرداختم.از جمله فرصتی دست داد تا در منزل یکی از فقرای سلسلهء گنابادی آقای مردانی را ملاقات کنم و با هم دور یک سفرهء غذا باشیم. در تمام طول زمان تناول غذا یکی از فقرا کنار دست آقای مردانی نشسته بود و به عنوان خدمتگزار شخصی ایشان دستوراتشان را اجرا مینمود. آقای مردانی میگفتند از این خورش برایم بریز, لیوان آب را پر کن, یک کفگیر دیگر پلو بکش و... و البته آن فقیر خودش لب به غذا نمی زد و فقط اوامر آقا را اطاعت مینمود.
    بعد از جمع شدن سفره بحثی در گرفت و جناب آقای مردانی صراحتن اظهار نمودند که: "آقایان ِ....[گروهی از علما را نام بردند] مجیز ما را گفته اند ولی ما مجیز آنها را نگفته ایم". بعد نام دو کتاب را آوردند که در یکی از ابن عربی ستایش شده بود و در مقدّمهء کتاب دیگر از یکی از اقطاب پنجاه سال گذشتهء گنابادی به نیکی سخن به میان آمده بود.
    حقیر آن دوره مشغول مطالعهء آثار مرحوم صفیعلیشاه بودم. در کتاب "عرفان الحق" ایشان نشانه هایی را از شرع و عقل و اخلاق در تشخیص پیر و مرشد عنوان کرده است, که آن روز بنده مخالف آنها را در رفتار جناب مردانی دیدم. (هر چند احتمالن خوانندگان سرسپرده به این سلسله, تمثیل آفتاب و شب پره را در قیاس آقای مردانی و نگارنده به کار خواهند برد.)
    خدای متعال همگی ما را از شرور نفس محفوظ بدارد (انشاءالله تعالی), که هر چه مقامات اعتباری چه در مراتب دنیوی چه در مراتب معنوی بیشتر پیش می رویم , شیطان ملعون بزرگتری مامور به گمراهی ما می گردد تا جایی که ( به تقل از کتاب " لب اللباب فی سیر و سلوک اولوالالباب") در بالاترین مراحل, خودِ ابلیس رجیم دست به کار شده واین دشمن قسم خوردهء انسان فقط هم از یک راه نفوذ می کند: " منیّت ".
    لازم است که یاد کنم از احوال و اقوال و افعال فقرایی که در همان زمان سعادت همنشینی با آنها را داشتم و به عینه "فقیر الی الله" بودنشان, فروتنی, رقّت قلب, چشمهای گریانشان هنگام ذکر مولی (جلّ جلاله), تسلیم و رضایتشان به رضای حقّ (تعالی شانه),و خلاصه معنای واقعی فقیر را در وجودشان متعیّن دیدم. و در قیاس با رفتار مذکور از جناب آقای مردانی, مریدانی دیدم که از مراد و پیرشان سبقت گرفته اند و از خودبینی و انانیّت شیطانی فرسنگها فاصله داشته اند. (به امید رحمت حقّ تعالی اکنون هم بر همان باشند که بوده اند.)
    رَبَّنَا اغْفِرْ لَنَا وَلِإِخْوَانِنَا الَّذِينَ سَبَقُونَا بِالْإِيمَانِ وَلَا تَجْعَلْ فِي قُلُوبِنَا غِلًّا لِّلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنَا إِنَّكَ رَءُوفٌ رَّحِيمٌ

    یا الله

    dygary@gmail.com

    پاسخحذف
  2. با عرض سلام و تقدیم احترام خدمت جوینده طریق عرض میشود...حتما در مجالسی حضور داشته اید که اشخاصی در حال خدمت بوده اند و شاید شما هم آرزو میداشته اید.ای کاش شما هم توفیق خدمت میداشتید.البته خدمت نمودن اجر دارد ولی اجر بالاتر ایثار اجر خدمت به برادران طالب اجر خدمت است که گاه مانند نمونه ای که از آن بزرگوار مشاهده فرمودید( بنده یقین دارم برای جناب مردانی فی نفسه قبول خدمت گذاری دیگران نوعی ریاضت شاق است )بروز و ظهور مینماید .و همانگونه که مشاهده و مرقوم فرموده اید فقرای راه رفته حاضر در آن مجلس با رقت قلب متوجه این ایثار اجر خدمت بوده اند و در حقیقت بروز احسان و ایثار از جانب شیخ عالیقدر موجب رقت قلب و حال توجه حضار گردیده بود . بنده از ایزد منان استدعا میکنم حال بندگی و خدمت انشااله المعین به همه عنایت بفرماید شاید برخی از احوال این بزرگواران را بتوانیم تحمل و درک نماییم.موفق باشید.مهدی

    پاسخحذف
  3. قال رسول الله صلی الله علیه و آله
    ملعون من القی کله علی الناس
    ملعون است هر کس که بار خویش را بر دوش دیگران اندازد.

    پاسخحذف
  4. سلام. خدا میگه همه ی انسان ها با هم برابرند. پس چرا یه انسان باید دست انسان دیگری رو ببوسه؟ و خدماتش رو انجام بده|؟ من خودم توی چندتا از مجالس حضور داشتم و دیدم که خدمتکاری اونجا بود وتمام کارهای آقای مردانی رو انجام میداد و همه دستش رو میبوسیدند. برای من قابل درک نیست.دوست دارم اگه اطلاعاتی دارید در اختیارم بگذارید چون میخوام دلایل علمیش رو بدونم. در ضمن اگه میشه واضح تر توضیح بدید. با تشکر.

    پاسخحذف
  5. جناب dygary۱۱ (مهدی) دروغگو دشمن خداست .lol راستی نظرت راجع به دروغ گفتن چیه ؟ چون از 5 تا آیت الله پرسیدند که دروغ گفتن چه حکمی داره میدانید جواب چه بود هر کدام از آنها جوابی در توجیح کردن دروغ گفتن ، دادن و هیچکدام به صراحت دروغ گفتن را حرام و گناه ندانست . جالبه نه ؟!!!

    پاسخحذف

لطفأ با ارائه نظرات ما را از چگونگی کیفیت مطالب مطلع سازید

Related Posts Plugin for WordPress, Blogger...