تاریکترین زمان شب درست قبل از سپیده دم است ٬ و من به شما قول میدهم که سپیده دم فرا خواهد رسید (کریستوفر نولان)


ساقیا آمدن عید مبارک بادت

۲۸ تیر، ۱۳۹۳

درس زیستن و جان‌دادن عاشقانه

به پایان دهه دوم ماه رمضان که نزدیک می‌شویم، باید خود را برای سالروز شهادت امیرالمومنین علی‌‌(ع) آماده کنیم. ضربت خوردن‌شان در روز نوزدهم و شهادت ایشان در روز بیست‌ویکم رمضان این ماه مبارک را به پیوندی عمیق با مولای متقیان رهنمون کرده است. شهادت اولین امام شیعیان را می‌توان از جنبه‌های گوناگونی به بحث نشست. ایشان در این شب توسط ابن‌ملجم مرادی در مسجد کوفه به شهادت رسید. اما یکی از جنبه‌هایی که تاکنون کمتر به آن پرداخته شده پیوند شهادت امام علی‌‌(ع) با ماه رمضان و شب‌های قدر از دیدگاه عرفانی است.

علی‌محمد صابری در گفت‌وگو با فرهیختگان ضمن بیان ویژگی‌های شخصیتی حضرت، نگاهی دیگرگون به این شخصیت در دیدگاه عرفانی دارد. این استادیار فلسفه دانشگاه فرهنگیان و نویسنده کتاب‌هایی چون «حدیث عشق» و «سلطان عشق» در پایان گفت‌وگو نگاهی به درس‌های شهادت مولای متقیان برای بشریت دارد. صابری، علی‌‌(ع) را عاشقی می‌داند که عشق را نه‌تنها دانسته بلکه آن را چشیده بود و تمام مکتب او در عشق خلاصه می‌شد. وی معتقد است مهم‌ترین درسی که امام علی‌‌(ع) به ما آموخت این بود که چگونه عاشقانه زندگی کنیم؛ چگونه عاشقانه در این جهان نظر کنیم؛ چگونه عشق را به کمک عقل بفرستیم؛ چگونه عاشقانه جان بدهیم و جهان را پر از دُرّ مکنون کنیم.

اگر بخواهیم نگاهی به شخصیت مولای متقیان از دیدگاه عرفان اسلامی داشته باشیم باید این سوال را مطرح کنیم که ایشان در این نظرگاه چگونه دیده می‌شوند؟ چه ابعادی از شخصیت امام علی‌‌(ع) در دیدگاه عرفان اسلامی برجسته‌تر است؟
شخصیت حضرت علی‌‌(ع) را از دو جنبه می‌توان مورد مداقه و نظر قرار داد؛ از جنبه معرفت‌شناسانه یا اپیستمولوژیک و از جنبه وجودشناسی. از جنبه معرفت‌شناسی علی‌‌(ع) مصداق علم حقیقی الهی- از نگاه عرفان مرکز آن قلب است- و عالم به علم الهی بود. همان‌طور که پیامبر می‌فرماید: «انا مدینه العلم و علی بابها». این علم یک علم لدنی است که خداوند در قرآن فرموده: «فَوَجَدَا عَبْدًا مِنْ عِبَادِنَا آتَینَاه رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنَا وَعَلَّمْنَاه مِنْ لَدُنَّا عِلْمًا» آنجا بنده‏اى از بندگان ما را یافتند که او را از نزد خود رحمتى داده و از پیشگاه خود دانشى ویژه به او آموخته بودیم. این علم، علم کشفی و شهودی است. خود حضرت علی‌‌(ع) می‌فرماید: «اگر پرده‌ها کنار رود چیزی به یقین من اضافه نمی‌شود و من خدایی را که ندیده باشم عبادت نمی‌کنم.» همین‌طور ما می‌بینیم که ایشان می‌فرماید: «من در هر چیز، قبل از آن و بعد از آن خدا را می‌بینم.» در جنبه معرفت‌شناسی باید به علم علی‌‌(ع) به‌عنوان یک شاخصه از نگاه عرفان بپردازیم که یک علم کاملا شهودی و بالاترین درجه علم است. از جنبه دیگر اما باید به انسان و انسان شدن توجه کنیم که نکته بسیار مهمی است. خود حضرت علی‌‌(ع) می‌فرماید: «ای بشر تو خیال کرده‌ای که آدم کوچکی هستی بلکه در تو عالم بزرگی است.» ایشان تنها راه خداشناسی را در درون انسان می‌داند.
هرکس خود را شناخت خدای خود را هم می‌شناسد. باید مرغ جان را شناخت و قدرت پرواز به او داد تا در یک سلوک باطنی به معبود خود برسد. از لحاظ معرفت‌شناسی ایشان به درون انسان توجه می‌کند و رسالت و شخصیت انسان برای حضرت علی‌‌(ع) مهم است و خود ایشان مصداق بارز انسان کامل حقیقت یافته و دارای علم الهی است.

جنبه دیگری که به آن اشاره کردید جنبه وجود‌شناسی است. مولای متقیان در این جنبه چگونه بررسی می‌شود؟
از لحاظ وجود‌شناسی عرفان معتقد است که ظهور علی‌‌(ع) ظهور ولایت است. یعنی جنبه الی الحقی دین. ما می‌بینیم در غدیر خم هم همین پیام وجود دارد یعنی با نبوت جنبه تشریعی دین مطرح و احکام دین بیان می‌شود اما آن جنبه طریقتی، هدایتی و ولایتی دین در غدیرخم ظهور می‌کند. مقام تشریع و تنزیل با پیامبر (ص) ختمی‌مرتبت به پایان می‌رسد اما آن جنبه الی الحقی که جنبه هدایتی و سیر سلوک است، با ایشان آغاز می‌شود و ادامه می‌یابد. اصول دیانت با رسیدن به درجه بالای توحید و درجه وحدت شکل می‌گیرد. در مقام عرفان این ولایت را قرب بلاواسطه به حق می‌گویند که خود ولی پیدا می‌کند و از همین باب هم به او الهام و وحی می‌شود. این گونه است که چنان قربی به حق پیدا می‌کند که حقیقتا قابل فهم نیست چون قرب معنوی و باطن رسالت است و با علی‌‌(ع) ظهور پیدا می‌کند. دوران نبوت همانند گلستانی بود که با پیامبر اسلام موسم آن به سر آمد و اینک حقیقت آن دوران را باید در ولایت علی (ع)جست‌وجو کرد.
مفهومی که در صحبت‌های شما نیز وجود داشت مفهوم «ولی» است. با توجه به اینکه این مفهوم به شکلی مستقیم با امام علی‌‌(ع) پیوند خورده است، از دیدگاه عرفانی این مفهوم چگونه توضیح داده می‌شود؟
«ولی» از نگاه عرفان مربوط به کسی است که مراحل سیر و سلوک الی‌الله را به اتمام رسانده و علی‌‌(ع) اولین مصداق بعد از دوران نبوت بود که به این مقام و به نهایت قرب رسید. البته این مساله طبق قرب نوافلی بود که خداوند در حدیث قدسی می‌فرماید «بنده من مستمرا با انجام نوافل و عبادات داوطلبانه به من نزدیک می‌شود تا جایی که دوستش بدارم. پس اگر دوستش بدارم گوشش می‌شوم که با آن بشنود و چشمش می‌شوم که با آن ببیند و زبانش می‌شوم که با آن سخن بگوید و دستش می‌شوم که با آن حرکت کند...» البته نمی‌خواهم طبق این مطلب بگویم که علی‌‌(ع) خداست. علی (ع) خدا نیست بلکه فانی در حق است ولی از خدا هم جدا نیست. این ولایت مرکز قرب الهی است.
یک امر قلبی است و راجع به آن جنبه معنوی و الهی است و سرّ مخفی و پنهان است. وقتی کسی به این مقام رسید سایه خدا روی زمین می‌شود. این نکته‌ای است که ما در ولایت حضرت علی‌‌(ع) داریم. او سایه خدا روی زمین بود. در واقع حضرت علی‌‌(ع) به‌عنوان انسان کامل ولی خدا بود. واسطه فیض بین حق و خلق بود که رحمت الهی به واسطه او نازل می‌شود. ردّ او ردّ حق و قبول او قبول حق است. این است که او پیامبر ایام خویش و دلیل راه است. البته منظور از پیامبر، پیامبر تشریعی نیست بلکه رسولی برای هدایت و ولایت است. در واقع او به دم عیسی مسیح خود که دم ولایتی است انسان مرده را زنده می‌کند و هر کس به این ولایت وصل شود از نور آن استفاده خواهد کرد. ما می‌بینیم حضرت علی‌‌(ع) اتصالی بی‌قیاس با خدا دارد و بیعت با این ولایت و بیعت با این انسان کامل در واقع بیعت با خداست و هم‌نشینی با او هم‌نشینی با خداست. طبق این نگاه عرفانی حضرت علی‌‌(ع) بعد از پیامبر خرقه ولایت را به تن می‌کند که این آغاز دوره ولایت پس از رسالت پیامبر است. اطاعت از ولی که صفت راهنمایی دارد همتراز اطاعت از نبی واجب دانسته شده و باید تسلیم او شد. ما در احادیث داریم که خود پیامبر(ص) می‌فرماید اسلام بر پنج چیز بنا شده: «نماز، زکات، روزه، حج و ولایت». حضرت می‌فرماید که آن چهار رکن به مقام رکن ولایت نمی‌رسد. ما می‌بینیم مسلمانان بعد از پیامبر (ص) آن چهار رکن اول را انجام می‌دادند و ادا می‌کردند ولی چون ولایت علی‌‌(ع) را نداشتند آن چهار رکن دیگر نیز پذیرفته نبود و خیلی از آنها بعدها دشمنان علی‌‌(ع) شدند که نشانی از مصداق حدیث پیامبر (ص) است.
ما شخصیت حضرت علی‌‌(ع) را در پیوند با ماه مبارک رمضان می‌بینیم. این پیوند به چه شکلی اتفاق می‌افتد و چه دیدگاهی درباره شخصیت عرفانی حضرت به وجود می‌آورد؟
ضربت خوردن حضرت در شب نوزدهم ماه مبارک رمضان است و شهادت ایشان در شب بیست و یکم این ماه. در عرفان تمثیل زیبایی درباره شب‌های قدر وجود دارد که این شب‌ها را «اِحیا» به معنی زنده شدن و بیداری دل می‌دانند. اصلا منظور از شب‌های قدر این نیست که شما شب تا صبح بیدار بمانید و قرآن را صرفا به سر بگیرید. این صورت ظاهری و مثالی آن است، اما صورت باطنی آن این است که چشم سوم انسان که چشم دل است، نسبت به انوار الهی بیدار شود و آنها را ببیند. شب نوزدهم ماه رمضان از نگاه عرفانی شب شریعت و شب علم الیقین است. شما می‌بینید ابن ملجمی که مظهر انجام تمام دستورات شریعت است، اقدام به کشتن کسی می‌کند که خود او در زمان حیات پیامبر(ص) مامور به اجرای احکام شریعت است. ابن مجلم هم نماز شب خوان بود و تمام دستورات دین را انجام می‌داد، اما ولایت نداشت. کسانی چون او قرآن صامت را می‌خواندند، اما قرآن ناطق که علی‌‌(ع) بود را ‌کشتند. این شب را به این دلیل شب علم الیقین در عرفان می‌گویند، زیرا بویی از خدا به مشام انسان می‌رسد و انسان گامی را در فروع دین بر می‌دارد. اما شب بیست و یکم ماه رمضان را در عرفان شب عین‌الیقین می‌گویند. شب طریقت و شب سلوک الی‌الله است، یعنی در واقع شبی که انسان به ملاقات و وصال حق می‌رسد. برای همین حضرت علی‌‌(ع) می‌فرماید انس و اشتیاق من به مرگ مانند انس و اشتیاق یک کودک به پستان مادرش است. این نمونه‌ای از مرگ آگاهی و رسیدن به درجه یقین است. تولد شب دیگری در علی‌‌(ع) یعنی شب بیست و سوم رمضان است که تولد یقین است. علی در شب بیست و یکم مردی کامل شد و در شب بیست و سوم آن کامل واصل شد. شب حق‌الیقین شبی است که علی در حق فانی و مصداق کتاب مبین الهی شد.
روزه گرفتن در دیدگاه عرفانی چه تبیین و تفسیری دارد؟ آیا روزه را می‌توان به‌عنوان یکی از اعمال فنا شدن در وجود لایزال الهی دانست؟
روزه سپر آتش است و در عرفان ما روزه را به‌عنوان عبادتی به حساب می‌آوریم که خلع دنیا را به بار می‌آورد. در عبادت دو مقام «خلع» یعنی کندن و «لُبس» یعنی پوشیدن داریم. نماز جزء عباداتی است که لبس است یعنی پوشش بندگی است. یعنی انسان لباس بندگی را به تن می‌کند، اما روزه لباس خلع است، یعنی کندن لباس دنیا است. علی‌‌(ع) در ماه رمضان عملا لباس دنیا را کند. تمام آن علایق دنیوی پاک شده و از دنیا قطع علاقه کرده بود. فقط طریق عشق است که انسان را پاک می‌کند. علی‌‌(ع) عاشقی به تمام معنا بود که فاصله بین او و معشوقش به کلی از بین رفته بود. علی‌‌(ع) به‌عنوان الگویی برتر در ماه مبارک رمضان، به وسیله روزه، که مقام خلع تمام دنیا از تن و روح او است، ظهور می‌کند. رمضان یعنی سوختن تمام علایق دنیوی و در واقع تسلط مرغ جان آدمی بر تن است. علی‌‌(ع) به‌عنوان وارث معنوی پیامبر(ص) در مقام ولایت و در ماه مبارک رمضان به وصال حق می‌رسد و از بند رقیت و بندگی آزاد می‌شود.
با این اوصافی که فرمودید مطمئنا طریقت عرفانی نگاه ویژه‌ای به درس‌ها و عبرت‌های رمضان و شهادت حضرت علی (ع) دارد.
ماه رمضان ماه احیای دل است. در واقع ماه زنده شدن مرغ جان آدمی است و این درس بزرگی بود که علی‌‌(ع) به ما داد. ماه تزکیه و تهذیب نفس است و ماه تخلیه - خالی شدن نفس از تمام علایق دنیا - است و ماه تجلیه - نفس متصف به صفت ذاتی الهی شود و همه صفات خدا را دارا باشد- همان گونه که خداوند کریم است علی (ع) هم کریم است. او در جنگ‌ها با عشقی که به پیامبر(ص) داشت بدون پرسیدن سوالی درباره جان خویش شرکت می‌کرد. همان گونه که در لیله المبیت بر جای پیامبر(ص) خوابید و در جنگ احد 90 زخم به عشق پیامبر(ص) برداشت ولی کمر او زیر بار کودکی یتیم خم می‌شد و از احسان و محبت به فقرا دریغ نمی‌کرد. نکته دیگری که ماه رمضان به ما می‌آموزد و در شخصیت علی‌‌(ع) نیز متجلی است، ساده زیستی او است. او که هم خلیفه ظاهری و هم خلیفه باطنی بود شب‌ها از فرط گرسنگی سنگ به شکم خود می‌بست که ایتام و گرسنگان بدون غذا نمانند. ماه رمضان درس کم خوراکی هم به ما می‌دهد. علی(ع) باب رحمت الهی بود و به دشمن خود هم محبت می‌کرد. چون مدینه علم‌الهی و مصداق هدایت‌الهی هم بود. درس مهمی که ما در ماه رمضان از شهادت حضرت علی‌‌(ع) می‌گیریم این است که ببینیم کجا می‌ارزد آدمی جان خود را ببازد. عزایی هم که برای حضرت می‌گیریم در واقع عزایی است که بر خود می‌گیریم، چون خفته‌ایم. درس زیبا دیدن جهان مهم‌ترین درسی است که ما از شهادت مولای متقیان می‌گیریم. علی‌‌(ع) عاشقی بود که عشق را نه‌تنها می‌دانست بلکه آن را چشیده بود و تمام مکتب او در عشق خلاصه می‌شد. مهم‌ترین درسی که او به ما آموخت این بود که چگونه عاشقانه زندگی کنیم، چگونه عاشقانه در این جهان نظر کنیم، چگونه عشق را به کمک عقل بفرستیم، چگونه عاشقانه جان بدهیم و جهان را پر از دُرّ مکنون کنیم.

تعصب یا جهل شبیه به علم

در قسمت چهارم مقاله‌ی  (نابسامانیهای روانی بر‌گرفته ازمثنوی معنوی) به قلم دکتر حشمت الله ریاضی به مبحث تعصب می‌رسیم که با قلم شیوای ایشان تقدیم حضور علاقه‌مندان می‌گردد.

تعصب


پیش از این در داستان شاهی که مسیحیان را می کشت گفتیم : نفس اماره (جهود)قوای روحانی وجود (مسیح روح) را می کشد . او وزیر حیله باز و شیطان صفت داشت (نفس مسوله) که خوب نمایی می کند و شخصیت زیرین را پنهان میدارد و خود را خیرخواه می نمایاند ولی در باطن در پی نابودی قوای روحانی است . او گفت اگر به ظاهر مسیحیان (قوای روحانی و امیال متعالی وجود ) را به قتل برسانی ؛ همه می‌فهمند و سر به شورش بر می‌دارند من حیله ای می‌اندیشم و آن این است که : باید به جرم مسیحی بودن گوش و دست و بینی ام را ببری و سپس مرا در بین مردم به زیر دار ببری که من را دار بزنی ؛ سپس یک میانجی بیاید و شفاعت کند و تو به خاطر او مرا به دار نیاویزی ؛ ولی از نزد خود برانی و به جای دوری تبعید کنی . آنگاه همه مسیحیان از هر جا گرد من جمع می شوند . من هم بین آنان اختلاف و جنگ و ستیز ایجاد می کنم . به آنها می گویم من مسیحی بودم ولی دین خود را پنهان می داشتم . شاه از روزنی مرا در حال دعا دید و خواست مرا بکشد ولی روح مسیح به یاریم شتافت ؛ اکنون به خاطر عیسی مسیح حاضرم صد ها جان فدا کنم ؛آنها به من اعتماد خواهند کرد و من هم می گویم .

حیف می آید مرا کاین دین پاک / در میان جاهلان گردد هلاک

و سپس افکار غلط و اغراض در بین آنها ایجاد می کنم و بین آنها تفرقه می اندازم که خود به جنگ هم بروند و همدیگر را بکشند .

شاه فکر پلید او را پسندید و نقشه اش را عملی ساخت .مسیحیان به دور او جمع شدند .

 صد هزاران مرد ترسا سوی او / اندک اندک جمع شد در کوی او

او هم درباره عیسی (ع) و انجیل و صلیب داد سخن می داد و نظر همه را به خود جلب می کرد .

او به ظاهر واعظ احکام بود / لیک در باطن صفیر و دام بود

در چند مورد مولانا از صفیر یعنی شکارچی ؛ از پرندگان و نغمه آنها را برای به دام انداختن شکار؛ ذکر به میان می آورد ؛ پرندگان به خیال اینکه آنجا پرنده ای است به محل دام می آیند و در دام می افتند . منظور او هم نفس انسانی خوب نماست (نفس مسوله ) که خود را دلسوز شخص معرفی می کند و به نام آزادی ؛ عدالت ؛ دین ؛ خدا ؛ علم ؛ هنر ؛ معرفت ؛ ملت ؛ و غیره مردم را می فریبد ؛ گاهی افرادی سلطه گر با آنانی که این نفس در ایشان قوی است ؛ خود را پیشوایان مردم قرار می دهند . مردم ساده هم که نمی توانند بین پیامبران الهی و دروغگویان ؛ فرقی قایل شوند فریب می خورند ؛ آنها هم از این ریاکاری و حیله گری و فریب سود می جویند ؛ دین تازه می آورند . مردم را مرید و بنده خود می سازند تفرقه ایجاد می کنند خلاصه راه حق را به روی مردم می بندند بعضی از علمای ظاهری و پادشاهان دنیا و رهبران ملتها همین شیادان هستند . راه تشخیص همه این گونه است :

کار مردان روشنی و گرمی است / کار دونان حیله و بی شرمی است

به هر حال ترسایان دل به او دادند و او را نایب عیسی (ع) تصور کردند . او هم که در پی اجرای نقشه های شیطانی خود بود برای هر یک از سران دوازده گانه مسیحیت طوماری جداگانه ترتیب داد که مضمون هر یک با دیگری تناقض داشت . پس از مدتی وزیر به غاری رفت و به خلوت نشست و پیروان و مریدان هر چه اصرار کردند حاضر نشد از خلوت بیرون آید . سپس روسای هر یک از گروه های دوازده گانه را به حضور خود خواند و به هر یک از آنان به طور پنهانی منشور خلافت و جانشینی داد و تاکید کرد که جانشین من فقط تو هستی نه دیگری و هر کس مدعی این مقام شود دروغگو است و باید نابودش کنی . آنگاه پس از اجرای این نقشه شوم و ویرانگر خود را در خلوت کشت . پس از مرگ او روسای هر یک از گروه های دوازده گانه مسیحی به جان هم افتادند و کشتار آغاز شد .

بدین ترتیب جمع بسیاری از مسیحیان به دست یکدیگر هلاک شدند و مقصود آن شاه ظالم حاصل شد . این داستان که از نظر تاریخی هم تا حدی درست است ؛ فلسفه اختلاف ادیان را که ریشه در نفس دارد نشان می دهد و تعصب را که ناشی از علم ناقص (جهل شبیه به علم ) و عنان مکون و پنهانی نسبت به مردم و حتی خدا است ؛ بیان می دارد ؛ (عناد پنهانی و ناخودآگاه نسبت به خدا و خود الهی در سمبل اهریمن و شیطان در همه ادیان آمده است ) شاه همان نفس اماره است که دیکتاتور است . و وزیر نفس مسوله یا روان ناخودآگاه وسوسه گر خوب نما وا عیسی و موسی روح انسان و ملت عیسی قوای روحانی معنوی است . روان ناخودآگاه وقتی نتواند خواست خود را صریح و روشن برآورد از طریق خوب نمایی ؛ پیچیدگی و ظاهرا مردم پسند ؛ به خواست خود جامه عمل می پوشاند ؛ مثلآ میل انتقام گیری و عصیان علیه والدین را مطرح می کند . فرد نااگاه به اهریمن نفس یا ناخودآگاه درون ؛ زشتی باطن خود را چون نمی تواند ببیند در دیگری منعکس می کند و از او انتقام می گیرد و شهوات خود را به شکل شعر شهوی یا فیلم و هنر شهوی و تجربه جوانی و غیره عرضه می دارد و کلاه شرعی یا روشنفکرانه بر سر آن می‌گذارد .

در درون او جهودیت یعنی انکار مسیحیت وجود (روح الهی ) هست . نمی تواند آن را ببیند و از بین ببرد در نتیجه به یهودیان و مسیحیان و مسلمانان و هر دین دیگر خشم می ورزد به آنها حسادت می کند علیه آنان شعار می دهد . تثلیث وجودی دارد و می خواهد تا خود حقیقی ؛ایده آلی ؛ فعلی یا من ؛ من برتر ؛ و او یا خدا و نفس و عقل هر سه را راضی نگه دارد . نمی تواند سه گانگی خود را ببیند به مسیحیان می تازد که شما تثلیث دارید . خودش دو شخصیتی و دو گانه است ؛ به زرتشتیان می تازد که شما دو گانه اید . خودش بت پرست است و صدها بت در کعبه دل خود دارد به بت پرستان دشنام می دهد . گوساله و مار نفس و خیالات و هوی و هوس می پرستد ولی به دیگران اعتراض می کند . بنا به گفته قرآن "هوا و هوس او خدای اوست " آیا خود او به مقام توحید یعنی یگانگی با خود و هستی و خدا و وحدت وجود رسیده که بگوید : که یکی هست و هیچ نیست جز او / وحده لا اله الا هو اگر نرسیده پس چرا عیب خویش را نمی بیند و به شرک خود نام توحید می دهد .

ادامه دارد.....

ملائک چهارگانه

بدانكه حق تعالي در معده چهار ملك آفريده است نام ملك اول جاذبه است دوم ماسكه سيم هاضمه نام چهارم دافعه و اهل حكمت اين چهار چيز را چار قوت مي‌گويند و صاحب شريعت چاپ ملك مي‌گويند. عمل جاذبه آنست كه معده هر چيز كه بخود كشد باين ملك بخود كشد و عمل ماسكه آنست كه معده هر چيز كه نگاه دارد باين ملك نگاه دارد و عمل هاظمه آنست كه معده هر چيز كه هضم كند باين ملك هضم كند و عمل دافع در جمله اعضا اين چهار ملك ايستاده‌آند و در كارند و يك طرفه العين از كار خود فارغ و غافل نيستند و ايشان‌را از اين كار هرگز ملالت و خستگي نگيرد. چون اين مقدمات معلوم كردي اكنون بدان كه چون طعام به‌معده درآمد و هضم و نضج يافت و كيلوس گشت آنچه زبده و خلاصه آنست جگر آنرا از راه ماساريقا بخود كشد و چون بجگر درآمد و يكبار ديگر هضم و نضج يافت و كيموس گشت آنچه زبده و خلاصه آنست روح طبيعي شود و آنچه باقي ماند بعضي بلغم و بعضي خون و بعضي صفرا و بعضي سودا شود

و روح طبيعي هر يك را بجاي خود فرستد و قسام غذا در بدن روح طبيعيست و از جگر بجمله اعضا رگها باشد كه مجاري غذاست و آن رگها را اورده گويند. باز آنچه زبده و خلاصه روح طبيعيست دل آنرا جذب كند چون در دل در آمد و يكبار هضم و نضج يافت آنچه زبده و خلاصه آنست روح حيواني شود و آنچه باقي ماند روح حيواني بر جمله اعضا قسمت كند و قسام حيوه در بدن اين روح حيوانيست و از دل بجمله اعضا رگها باشد كه مجاري حياتيست و اين رگها را شرائين گويند.

باز آنچه زبده و خلاصه روح حيوانيست دماغ آنرا جذب كند و چون در دماغ درآمد و يكبار ديگر هضم و نضج يافت آنچه زبده و خلاصه آنست روح نفساني شود و آنچه باقي ماند روح نفساني آنرا بر جمله اعضا قسمت كند و قسام حس و حركت در اين بدن روح نفساني است و از دماغ بجمله اعضا عصبهاست كه مجاري حس و حركت باشند. در بيان حواس ظاهر و حواس باطن اعلم ان الروح النفسانيه التي محلها في الدماغ ينقسم الي مدركه و محركه فينقسم الي مافي الظاهر و الي مافي الباطن. اما التي في الظاهر فهي السمع والبصر والشم و الذوق و اللمس و اماالتي في الباطن فهي الحس المشترك والخيال والوهم و الحافظه و المتصرفه.

بدانكه حواس ظاهر پنجست سمع و بصر و شم و ذوق و لمس. و حواس باطن هم پنجست: حس مشترك و خيال و وهم و حافظه و متصرفه. خيال خزينه‌دار حس مشتركست و حافظه خزينه‌دار وهمست. حس مشترك مدرك صور محسوساتست يعني حس مشترك مشاهد را در مي‌يابد و وهم غايب را در مي‌يابد مثلا رنگ آب را بصر در مي‌يابد و طعم آب را ذوق در مي‌يابد و بوي آب را شم در مي‌يابد و سردي آب را لمس در مي‌يابد و آواز آب را سمع در مي‌يابد و اين جمله را حس مشترك در مي‌يابد و در حس مشترك اينهمه جمعند و آنرا بعضي حس مشترك از جهت اينمعني گفته‌اند. و خيال اينجمله را از حس مشترك مي‌گيرد و نگاه مي‌دارد. وهم معني دوستي در دوست و دشمني را در دشمن در مي‌يابد و حافظه دوستي دوست و دشمني دشمن را از وهم مي‌گيرد و نگاه مي‌دارد.

و متصرفه آنست كه تصرف مي‌كند در مدركاتي كه مخزونست در خيال بتركيب و تفصيل. مثلاً چنانكه آدمي را بدوسر تركيب كنند و آدم را با دو سر تصور كند يا آدم را سرازتن جدا كند و آدمي را بي سر تصور كند و اين قوترا اگر عقل كار فرمايد متفكره گويند و اگر وهم كار فرمايد متخيله گويند و فرق ميان حس و عقل آنست كه ادراك خوش و ناخوش مي‌كند و عقل ادراك نيك و بد مي‌كند و بعضي گفته‌اند كه حس ادراك نفع و ضر مي‌كند و عقل ادراك انفع و اضر مي‌كند- و بنزديك اطبا حواس باطن سه بيش نيست تخيل و توهم و تذكر از جهت آنكه بنزديك ايشان حس مشترك و خيال يكيست و محل وي مقدم دماغست و وهم و متصرفه يكيست و محل وي وسط دماغست و حافظه و ذاكره يكيست و محل وي موخر دماغست و حق بدست ايشانست از جهت آنكه اين بيچاره بوقت معالجه چندين نوبت تجربه كرد حس مشترك و خيال را يكي يافت و وهم و متصرفه را يكي ديد و غرض اين بيچاره در تحصيل طب و مشغول بودن به‌معالجه چندين سال اين بود تا در تشريح بتحقيق اطميناني حاصل شود.

و از يكجهت حق بدست حكماست از جهت آنكه پنج اثر يافته مي‌شود. بدانكه قوت محركه دو قسمت: باعثه و فاعله. باعثه آنست كه داعي و باعث قوت فاعله است بر تحريك. و قوت فاعله آنستكه محرك اعضاست و حركت اعضا از ويست و اين قوت فاعله مطيع و فرمانبردار قوت باعث است و قوت باعثه كه داعي و باعث قوت فاعله است بر تحريص (كذا- شايد: تحريض «بمعجه» يا تحريك) از جهت دو غرض است يا از جهت جذب منفعت و حصول لذتست و اين قوت را شهواني گويند يا از جهت دفع مضرت و غلبه است و اين قوت را غضبي خوانند.

اينست بيان روح طبيعي حيواني و روح نفساني و كمال قالب تا بدينجاست و علم طبيعت تا بدينجاست و شركت حيوان با انسان تا بدينجاست و انسان كه مركبست از جسم و نفس كمال جسم اين بود كه گفته شد و اين روح طبيعي و روح حيواني و روح نفساني از عالم اجسامند اما اجسام لطيفهاند و هر يك از يكديگر لطيفترند و مراد از قالب انسان و مقصود از تركيب قالب انسان اين روح نفسانيست كه زجاجه نفس ناطقه ميگردد و آينه فيض فلكي ميشود و از ديگر حيوانات بنفس ناطقه ممتاز ميشود. و گفته شد كه نفس ناطقه در قالب انساني نيست متعلقست بقالب تعلق التدبير و التصرف و اين تعلق و تدبير نفس ناطقه بواسطه روح نفسانيست كه بجوهر فلكي نزديكست و وقت اين تعلق معين نيست بر تفاوت است از جهت آنكه از آن روز باز كه روح نفساني پيدا ميآيد وقت اين تعلقست تا بچهل سال و چون از چهل سال در گذشت و اين تعلق پيدا نيامد منبعد پيدا نيايد. و هر كرا مزاج بسلامت بود و باعتدال نزديكتر باشد علي الخصوص در مزاج دماغ او خللي نباشد اين تعلق هم در شكم مادر پيدا آيد و بعضي كس چون از مادر بزايند اين تعلق پيدا آيد در يك سالگي و دو سالگي و سه سالگي تا هجده سالگي كه وقت بلوغست و در اغلب ازين وقت در نگذرد مگر مزاج آنكس سليم نباشد يا در دماغ او خللي باشد.

كشف الحقايق ادامه دارد ...

۱۰ تیر، ۱۳۹۳

باب هفتم ٬در بیان معامله سالک با خلق

بدانکه سالکین را در ضروریات معاش چاره نیست از معاشرت با بندگان خدا اعمّ از اینکه معاشرت کم داشته باشد مثل کسانی که مجرّد از عیال و مال می‌باشند یا معاشرت زیاد داشته باشد مثل کسانی که مبتلا به عیال و اولاد و خدم و حشم می‌باشند که ناچار باید پرستاری آنها کنند و مایحتاج آنها را مهیا سازند، و اینگونه اشخاص می‌باید کسب مال کنند و بعد از کسب حفظ کنند و مال را به تدریج به‌مصرف محتاجین که عیال او و مثل عیال او می‌باشند برسانند و در کسب مال و حفظ آن و بمصرف رسانیدن آن حاجت به‌معاون خواهند داشت، و این اشخاص اگر چه بکثرات مبتلا و از عالم وحدت دور می‌نمایند لکن اینها اگر در این گرفتاری توانند مراعاة امر و نهی الهی نمایند و غفلت از صورت شرع نورزند اَعظَمُ اَجراً باشند از آنها که مجرّد باشند چه حالت حضور برای آنها باشد و چه حالت حضور نباشد لکن قریب به حال حضور از برای آنها حاصل شده باشد زیرا که شخص مجرّد اگر دست بدست ولیّ امر بدهد و رو بحق برود زودتر از برای آنها وصول حاصل شود یا حالتی که قریب بحال وصول باشد و در دریای وحدت زودتر شناور گردد لکن این اشخاص اگر خداوند منّان از برای اینها بقای بعدالفنا تفضّل فرماید طاقت معاشرت با همه کس نداشته باشند و در معاشرت صبر و حلم که بمنزلۀ سر و جان ایمان است نتوانند داشته باشند و حق تعالی شأنه باین مطلب اشاره فرموده است بقوله: لا یَستَوي مِنکُم مَن اَنفَقَ مِن قَبلِ الفَتحِ وَ قاتَلَ اولئِکَ اعظَمُ دَرَجَةً مِنَ الَّذینَ مِن بَعدُ وَ قاتَلُوا وَ کُلَّاً وَعَدَاللهُ الحُسني. وَ قَد قالَ المَولَوی قُدِّسَ سرّه:

بندگی در غیب آمد خوب و کش                     حفظ غیب آید در استبعاد خوش
کو که مدح شاه گوید پیش او                       تا که در غیبت بود او شرم رو
قلعه داری کز کنار مملکت                          دور از سلطان و سایه سلطنت
پاس دارد قلعه را از دشمنان                        قلعه نفروشد بمال بیکران
نزد شه بهتر بود از دیگران                         که بخدمت حاضرند و جانفشان
پس بغیبت نیم ذرّه حفظ کار                         به که اندر حاضر زان صد هزار
طاعت و ایمان کنون محمود شد                   بعد مرگ اندر میان مردود شد
چونکه غیب و غائب و روپوش به                 پس دهان بربند و لب خاموش به

فصل اوّل- در بیان معامله سالک با عموم خلق خدا

باید سالک ملتفت باشد که آنچه سِمتِ وجود گرفته مظهر اسماء حق و صفات او و آثار او می‌باشد چه ظهور آثار حق از آن موجود بر خیال ظاهر باشد مثل ظهور آثار تربیت حقتعالی از آفتاب و گردش کواکب که خیال هم نتواند انکار کند که تربیت موالید منوط است به آفتاب و گردش سایر کواکب و همچنین صوّر نوعیه معادن و نفوس نباتیه نباتات و نفوس حیوانیه حیوانات و نفوس ناطقۀ اناسی که تربیت اجزاء بدن خود و حفظ آنها و تشکیل صور آنها و تولید امثال خود می‌نمایند که خیال نتواند انکار کند که این آثار از صُوَر و نُفوُسِ انها صادر می‌شود و همچنین سایر آثار نفوس از تغذیه و تَنمِیه که منوط است بچندین قوّه و از اراده و شعور و علم و قدرت و تدبیر امور و حکمت و غیرها، و چون جملۀ موجودان مظاهر اسماء و صفات حقّ‌اند و مَجلای آثار اویند پس نسبت بهریک باید حفظ مظهریت و ملاحظۀ حق که ظاهر در آن مظهر است نماید و با همه بنحو حرمت سلوک نماید زمین را نگذارد که همه جای او را بآنچه نا مناسب پندارد آلوده دارند بلکه از برای احبثین

 ۱- جای مخصوص معین دارد، چنانکه در اخبار است. و آب را که مایۀ حیاة حیوان است از آنچه نامناسب پندارد محفوظ دارد مثل اینکه آب دهن و دماغ در روی آب نیندازد و بول و غایط در میان آب نکند و برهنه بدون ساتر عورت تا ممکن شود به‌میان آب جاری یا راکد نرود چنانکه در اخبار بهمۀ اینها اشاره شده است و وارد شده است که از برای آب اهلیست که ملائکۀ موکله بر آن باشند. و هوا را که مظهر لطف حقّ است و مایۀ حیات حیوانات نَفَس کِشَنده است و آتش که مظهر حقّ است در اینکه آنچه باو رسد همرنگ خود کند و مایۀ نعمتهای بسیار انسان است که بعضی او را بواسطۀ نمایان بودن مظهریت او از برای یزدان پرستش می‌کنند. و معادن را از آن باب که مظهر حافظیت خدا می‌باشند ئ باعث منافع بسیار بندگان خدا هستند البتّه باید به‌نیکی ملاحظه کرد، بخصوص احجار نفسیه و جواهر شریفه که برای هریک در اخبار خواصّ بسیار و فواید بی‌شمار ذکر کرده‌اند و فلزّات که بسیاری از اعمال و فواید انسان منوط به‌آنها است بخصوص زر سفید سرخ که معبود اغلب النّاس واقع شده‌اند. و گیاه صحرا و نباتات و اشجار باید حال سالک نسبت بآنها حال مُحرَم باشد و تمام زمین را چون حرم شمارد و مهما امکن بی‌سبب آسیب نرساند مگر وقتی که سبب، جهة رجحانی داشته باشد مثل اینکه گیاه بی‌منفعت را قطع کنند بجهت نباتات نافعه و قطع اشجار غیر مثمره بجهت اشجار مثمره و قطع شاخهای شجره تلخ بجهت پیوند شیرین،

و در اخبار اشاره شده‌است بحفظ حرمت اینها مثل کراهت قطع شجرۀ سبز و بول و غایط کردن در تحت شجرۀ مثمره و حیوانات را چه حشرات ارض باشند و چه حیوان اهلی و چه حیوان غیر اهلی سباع و غیرها  تا ممکن شود بیجهت آزار نکنند و بی‌سبب بر قتل آنها اقدام ننمایند مگر جهة رجحانی پیدا کند مثل حفظ نفس اشرف از او چنانکه قتل موذیات در شریعت رسیده است بجهت حفظ نفوس بشریه یا حیوانات نافعه و مثل ذبح حیوانهای حلال گوشت بجهت تقویت ابدان بنی نوع انسان که بزبان  عرفا دانی را فدای عالی نمایند و بعض احجار و اشجار و بعض حیوانات معبود انسان واقع شده‌اند. و با بنی نوع انسان باید بنظر شفقت ناظر باشد و در نظر داشتن از جهت بودن آنها مخلوق خدا، کافر و مؤمن را یکسان ببیند: چنانکه از مولوی است رحمة‌الله‌علیه که:

هیچ کافر را به خواری منگرید                 که مسلمان مردنش باشد امید
ادامه دارد ...
..........................
۱-جمع اَخبَث به معنی ناپاک، پلید و موذی‌تر.

۲۳ خرداد، ۱۳۹۳

امام عصر از منظر هانری کربن

پروفسور کربن در کتاب «تاریخ فلسفه اسلامى» با ارائه تحلیلى تاریخی، نحوه انتقال مفاهیم عرفانى را از لسان ائمه‌اطهار به آثار عرفانى اهل سنت مورد بررسى قرار داده و ثبوت نقش وساطت فیض را براى وجود مقدس امام غایب به اثبات می‏‌رساند. مرحوم علامه سیدمحمدحسین طباطبایی در مقدمه کتاب خود با عنوان «ظهور شیعه» که در واقع متن گفت‌وگوها و مکاتبات ایشان با پروفسور هانرى کربن است‏ به همین حساسیت ویژه کربن نسبت به حقایق مذهب تشیع اشاره کرده و ضمن ارائه متن گفت‌وگوهاى خود با او از این نکته یاد مى‏‌کند که: در این مجلس کربن، مذاکره را ادامه داد و گفت امسال موقعى که اروپا بودم، در «ژنو» کنفرانسى در موضوع (امام منتظر به عقیده شیعه) داشتم و این مطلب براى اندیشمندان اروپایى که حضور داشتند کاملا تازگى داشت. کربن خود در یکى از پرسش‌هایى که از محضر مرحوم علامه به عمل آورده به همین حقیقت ‏براى بار دیگر اشاره کرده است. او خطاب به علامه می‏‌نگارد: مطلب اساسى تصور امام غایب، چه اثرى در تفکر فلسفى و اخلاق و روى هم رفته تمام زندگى معنوى شیعیان دارد؟ آیا با تعمق جدیدى در این تصور اساسی، مذهب تشیع نمی‏‌تواند در دنیاى امروزه یک غذاى جدید روحى براى احیاى فلسفه و مبدا نیرویى براى زندگى معنوى و اخلاق ببخشد؛ نیرویى که تاکنون در تقدیر مانده است؟ به اعتقاد کربن در کتاب ارزشمند «تاریخ فلسفه اسلامى‏» بى‌شک فکر شیعه از آغاز کار فلسفه‏‌اى را تقویت کرد که از سنخ فلسفه نبوى بود و با دین نبوى انطباق کامل داشت.

کربن به درستى این نکته را مورد توجه قرار داده که فلسفه نبوى اصولا فلسفه‏‌اى مربوط به آخرالزمان است. به گفته او فلسفه نبوى مستلزم اندیشه‏‌اى است که نه به وسیله سابقه تاریخى محصور مى‌شود، نه با کلمات و الفاظى که با تعلیم و در قالب عقاید جزمى و تغییرناپذیر محصور باشد محدود می‏‌شود و نه در افقى که منابع و قوانین و منطق استدلالى آن افق را حدبندى کند، مشخص می‏‌شود.

آری، فکر شیعه متوجه «انتظار» است، اما انتظار نه از طریق ظهور شریعتى نو، بلکه از راه تجلاى کامل کلیه معنى پنهانى یا معنى روحانى منزلات آسمانی. انتظار این ظهور، در انتظار، «امام غایب‏» (امام زمان) ممثل شده است. به عقیده کربن مفهوم ولایت در این دوران طولانى انتظار، على‌الاصول همان هدایت ارشادى امام است که «اسرار» اصول عقاید را می‏‌آموزد. این مفهوم از سویى شامل مفهوم معرفت است و از سوى دیگر واجد معنى محبت؛ یعنى معرفتى که فى‌نفسه متمرکز و نیرومند است. در واقع کربن ظهور امام(ع) را به معرفت قلبى شیعیان منوط مى‌داند. معرفتى که از نوع معرفت‏ شهودى و باطنى است.

۱۰ خرداد، ۱۳۹۳

خانه عنکبوت

در قسمت اول این مقاله تحت نام نابسامانیهای روانی بر‌گرفته ازمثنوی معنوی به قلم دکتر حشمت الله ریاضی خواندیم که (در مثنوی اثر برجسته مولانا جلال الدین بلخی صدها نکات روان شناختی و روان پالایی و روان والایی مشاهده می شود که ما برای نمونه به چند مورد اشاره می کنیم و در آینده آن را دنبال می کنیم :) ....و اینک به ادامه این مقاله ارزشمند می‌پردازیم 
 بر روابط انسان ها چه چیز حاکم است ؟ جز نفاق ؛ جز دورویی ؟ جز بیگانگی از حقیقت ؟ جز آزمندی و سوء نظر؟ جز خود خواهی و بی اعتنایی نسبت به رنج دیگران ؟ اما وظیفه یک روانکاو و روحانی ( پیامبر ؛ امام ؛ مرشد ) این است که خود آنها را به آنها بشناساند . تا در گمراهی و جهل نمانند ؛ گر چه خود انکاران حق پوش (کافران) و دو گانگان (منافقان) را خوش نیاید و به دشمنی با طبیب روحانی خویش برخیزند باید به آنها فهماند که با شخصیت لفظی و نام مومن بر خود نهادن ؛کسی به مقام امن روحی که نفی ترس و اندوه است نمی رسد .
 میم و واو و نون تشریف نیست 
لفظ مومن جز پی تعریف نیست 
باید گفت که با تقلید کورکورانه از عادات و سنن و الفاظ کسی به وادی انسان راه نمی یابد و این یک بیماری است . 
کافران اندر مری بوزینه طبع 
آفتی آمد درون سینه طمع 
 گرچه منافق ظاهری آراسته دارد از این که بفهمند در پشت این من زبرین او ؛من زیرین شیطانی و حیوانی درنده خویی است ناراحت می شود اما باید بر او همین ضربه را وارد کرد . حال بنگریم که ما چه هستیم . کافرخویش (نفی خود حقیقی) ؛ دو یا چند شخصیتی (منافق) یا سالم و در امن روحی (مومن) . ممکن است در ظاهر مردم ما را مجتهد ؛ دانشمند ؛ مرجع ؛ متدین ؛ روشنفکر ؛ خوشبخت ؛ و .... بدانند . اما ما نباید گول این حرفهای دهان پرکن بی ارزش را بخوریم . خداوند در قرآن می فرماید :" انسان بر نفس خود بیناست گرچه عذر و بهانه آورد ". بیاییم ساعتی با خود بنشینیم و من خیالی دروغین خود را که مانند علف هرزه و خار درگلستان وجود ما روییده بنگریم و سپس آن را از ریشه بر کنیم . ریشه آن در درون ناخود آگاه ماست ؛ در غرایز حیوانی ؛ در ارزش دهی به وابسته ها ؛ در امواج شیطانی خود شیفتگی ؛ در سلطه گری نهانی ؛ در تجربیات خام کودکی ؛ در نهاد اجتماعی و تاریخی ضبط شده در ناخود آگاه و خود آگاه ؛ در واکنشهای دفاعی و ...... و آنگاه خود بخود ؛ خود حقیقی چون گلی خوشبو و بالنده جان می گیرد و بالا می رود . بیاییم خانه بادی تار عنکبوتی که بر ستون های خیال و وهم و گمان و غرور و توقعات بیجا و شرطی ها و واکنش های دفاعی است خراب کنیم و دوباره خانه ای بر مبنای نیاز حقیقی فطرت ( من حقیقی) و معرفت شهودی بسازیم . به قول مولانا :
 شاه جان مر جسم را ویران کند 
بعد ویرانیش آبادان کند 
ای خنک جانی که بهر عشق و حال 
بذل کرد او خان و مان و ملک ومال 
کرد ویران خانه بهر گنج زر
 وز همان گنجش کند معمورتر
 آب راببرید و جو را پاک کرد 
بعد از آن در جو روان کرد 
آب خورد خانه خراب را رنگ آمیزی کردن بی فایده است ؛ باید خراب کرد و از نو ساخت ؛ هر چه خوانده ای فراموش کن و هر چه نوشته ای بشوی و سپس بنویس : عشق ؛ عشق ؛ عشق ...... ۲- مولوی می فرماید : دو انگاری ( دو ساختاری ؛ دو بینی ) نیز علت اصلی عدم درک حقیقت است . مولانا پس از شناساندن خود حقیقی انسان که الهی است و گرفتاری انسان در این جهان و خود فراموشی ؛ خود بیگانگی ؛ خود هیچ انگاری ؛ دو گانگی شخصیت ؛ خود شیفتگی و خود محوری و علت آن به ساختار روان پریشی حاصل از دو پنداری می پردازد و یک مسئله روانی اجتماعی را که نمود اجتماعی و سپس کلامی یافته و همان عامل جنگ و ستیز درونی و برونی انسان هاست مطرح نموده است . او داستان پادشاه جهودی را پیش می کشد که نصرانیان را به علت تعصب خود می کشت . می فرماید : 
بود شاهی در جهودان ظلم ساز
 دشمنی عیسی و نصرانی گداز 
عهد عیسی بود و نوبت آن او
 جان موسی او و موسی جان او
 شاه احول کرد در راه خدا 
آن دو دمساز خدایی را جدا 
خشم و شهوت مرد را احول کند 
 زاستقامت روح را مبدل کند
 سپس داستان استاد و شاگرد احول ( دوبین ؛ چشم چپ) را بیان می کند که استادش به او گفت ؛ آن شیشه را بیاور ؛ دو بین که یک شیشه را دو تا می دید گفت : کدام شیشه را بیاورم . استاد گفت : آن دو شیشه نیست ؛یکی است ولی شاگرد که دو بین بود گفت : استاد چرا مسخره می کنی ؛ اینجا دو شیشه است . استاد که می دانست او دوبین است گفت : یکی از آنها را بشکن . شاگرد به خیال خود یکی از آنها را شکست ؛ اما دیگر شیشه ای نبود . آن« پادشاه جهود هم مانند همان شاگرد دو بین بود که به خیال خود مسیحیت را از بین می برد غافل از اینکه یهودیت و مسیحیت یک چیزند . نفی مسیحیت ؛ نفی یهودیت است و ( نفی هر دو نفی اسلام است و نفی اسلام نفی هر دو است ) جان موسی و عیسی یکی است زیرا هر دو نمود یک خدا و ظهور یک معنی در دو زمان هستند . 
مثالی میزنم ؛ اگر استادی در سن سی سالگی در دبیرستان ریاضیات تدریس کرد و همان استاد در چهل سالگی باز ریاضیات تدریس کرد و در سن شصت سالگی در دانشگاه باز ریاضیات تدریس کرد و در سن شصت سالگی در دوره دکترا ریاضیات تدریس کرد ؛ ما باید آنها را متفاوت بدانیم ؟ به هر حال می دانیم که : 
جان شیران و سگان از هم جداست 
متحد جان های شیران خداست 
کفر و ایمان نیست آنجایی که دوست 
چونکه جمله پوست آمد مغز اوست
۳-خشم و شهوت : مولانا خشم و شهوت را علت نگرش واژگونه و پدیداری کفر و نفاق می داند و در همان قسمت داستان شاه جهود و کشتن نصرانیان می گوید : خشم و شهوت مرد را احول کند ز استقامت روح را مبدل کند خشم حالت تدافعی انسان در برابر امری ناخوشایند برای حفظ بقاء جسمی و روحی است ؛اگر این حالت تدافعی طبق فرمان عقل صورت گیرد و حالت اعتدال داشته باشد شجاعت و دفاع از خود می باشد . در جنبه افراط ؛ تعصب و تهور و در جنبه تفریط ؛ ترس و ذلت خواهی است . شهوت ریشه اش حالت جذب انسانی به فرد یا شیئی خارجی است که اگر طبق فرمان عقل صورت گیرد و در نتیجه جنبه اعتدال به خود گیرد عفت است و در جنبه افراط هرزگی و فساد شهوانی جنسی یا مقام یا پول یا ..... و در جنبه تفریط بی حالی و رهبانیت و ترک دنیاست .
 بطور کلی با وجود این که خداوند علت بقاء حیوانات را در این دو قوه یا دو انگیزه اصلی قرار داده است افراط و تفریط آن که خاص انسان بیمار است ؛ باعث همه بدبختی های بشری است . چه ما نظر فروید را بپذیریم که انگیزه اصلی ناخودآگاه وجود بشری لی بیدو (شور جنسی) است و ترس از مرگ و شور زندگی ؛ و چه نظریات حکما و علمای اخلاق از سقراط و افلاطون تاکنون . مساله یک چیز است که فشار این دو عامل ایجاد اختلال روانی و باعث تعصب و جنگ و ستیز و خرابیها و بدبختی های بشر است . توجه به این نکته لازم است که هر میلی سرکوفته با هیجان و فشار بسیار ظهور پیدا می کند و از حالت طبیعی و ارام بیرون می آید . کودکی که در خانواده ناامن و پر از فشار پرورش یابد چون مجال بروز غرایز طبیعی و امیال شخصی ؛ اجتماعی و عالی را ندارد در نتیجه این امیال ارضا نشده با فشار بسیار همراه با واکنش های دفاعی و عناد به پدر و مادر و جامعه و کینه جویی و جابجایی و گاه خوش نمایی و جایگزینی موضوعی به جای آن پدر و مادر ظهور یافته و در شکل دگر آزاری یا خود آزاری ؛ برتری طلبی یا مهر طلبی خود شیفتگی و خود هیچ انگاری ؛ سلطه گری مثبت یا منفی ارائه می شود و به صورت کفر و نفاق و تعصب ظاهر می گردد . فرقی هم نمی کند یک دیکتاتور ظالم همان گونه بیمار است که یک مظلوم ذلت خواه ؛ یک متعصب مذهبی یا سیاسی یا ملی همان قدر خالی و پوک است که یک بیدین لاابالی ؛ بی‌وطن ..... تاکتیک آنها فرق می کند اصل بیماری همان است . این است که در داستان آفرینش انسان ؛ در قرآن می بینیم ابلیس به علت احساس حقارت از سجده کردن خودداری کرد اگر آن را حقارت خویش نمی پنداشت به آدم سجده می کرد و سرش را هم بالا می گرفت ولی چون معرفت به حقیقت آدم که همان روح خداست نداشت از طرفی و خالی دیدن خود از حقیقت موجب برتری جویی او شد به قول قرآن او از کافران ( خود هیچ انگاران ؛ پوشندگان حقیقت ) بود و همان علت قیاس او بود و گفت : من از آتشم و آدم از خاک چرا سجده کنم . و بر این امر تعصب از جهل و برتری طلبی است .
 برتری طلبی از خود هیچ پنداری و ترفندی برای جبران آن است و آن از مقایسه بر می خیزد و مقایسه از ساختار روانی خالی و پوچ و واکنشی. برگردیم به اصل شهوت و غضب ؛ شهوت بیمارگونه ؛ رو آوردن شدید و با فشار به غرایز و من ایده آلی است با غضب که برخورد قهر آمیز با عوامل خارجی است هر دو از عدم ارضاء امیال عالیه انسانی در همه ابعاد آن نشات می گیرد اگر در تعلیم و تربیت رفتاری و گفتاری و نمونه ای به همه جنبه های فطرت انسانی توجه بشود غرایز حیوانی جای امیال عالیه را نمی گیرد ؛ شهوت پل ارتباط بین دو انسان نیست بلکه مهر و عشق که ضد شهوتند پل ارتباط است . خلاف آنچه گفته اند که : ریشه عشق در شهوت است ؛ درست بر عکس است ؛ شهوت حالت تهاجمی حیوانی و سلطه گری مثبت سادیسمی یا منفی در شکل نوازش کودکانه است ؛ شهوتران فقط به تخلیه شهوانی خود می اندیشد ؛ فکر قهر و غلبه بر دیگری را با فشار و هیجان روحی که حتی ریشه ای در عناد دارد ظهور می دهد ولی مردم نادان آن را مهر و عشق می نامند ؛ در حالی که مهر و عشق چند خصوصیت دارد : ۱- عشق دهندگی بی پاداش است ۲- خود هدف است نه هدف دار ۳- عاشق در خواست معشوق فنا می شود ۴- عشق منبسط است به فرد خاص تعلق نمی گیرد به قول سعدی :
 به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست 
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست 
عشق ؛ حسد نمی شناسد زیرا مرز ندارد . اما خشم و غضب ریشه اش عناد و نفرت است ؛ عناد کودک است به والدین ؛ عناد شخص حقیر و ضعیف به شخصی است که می پندارد او قوی و غنی است ؛ عناد در شکل سلطه گری مثبت به صورت خشم و در صورت سلطه گری منفی به صورت فریب و تواضع بیش از حد ظاهر می شود . در حالت اول شخص برای نجات از حقارت و عناد خویش به دیگری حمله می کند . در حالت دوم برای فریب او به او باج می دهد و یا خود را تابع او قرار می دهد . این است که پیغمبر اسلام فرمود : هرگز از مدح و ذم کسی نه خوشحال باش و نه بد حال . زیرا آنان حالت خود را بروز می دهند و مدح و ذم وابسته به ساختار روحی و روانی و اندیشه های خود آنان است و غالبآ قصد فریب یا آزار دارند تا خود احساس امنیت روحی کنند ؛ اصولآ آنها که حمله می کنند از ترس حمله است پس به علت ترس خشمناکند و حقیر ولو به نظر مردم رهبر دنیا هم باشند فردی حقیر و بدبخت و خالی و پوکند .نکته مهم این است که شهوت و غضب که ظاهرآ ضد هم هستند از یک ریشه اند و آن سلطه گری است و سلطه گری به علت حقارت و حقارت به علت ساختار مقایسه ای و آن به علت از خود بیگانگی انسان از خود حقیقی است . 
چگونه از شدت شهوت و غضب بکاهیم ؟ ۱- شناخت خود حقیقی و امیال و غرایز حیوانی و انسانی به نحو روشن ۲- ارزش دهی به گرایشهای متعالی مانند حقیقت طلبی ؛ خیرخواهی و عشق و پرستش ۳- جایگزین کردن خشم به مهر و عطوفت و احسان و شهوت به عشق و محبت زیرا چنان که خداوند در قرآن فرمود :بدی را با نیکی از بین ببرید ۴- شهوت و غضب را تحت کنترل عقل قرار دادن .که مولوی می گوید: عقل ضد شهوت است ای پهلوان آنکه شهوت می کند عقلش مخوان ۵- پیش از اجرا بررسی کردن ؛ چه از نظر ریشه روانی خود چه از نظر عامل خارجی ؛ مثلآ آیا این خود شهوت جنسی واقعی است یا شهوت کاذب دلنشین ؛ و چون تاخیر شهوت و غضب موجب سرد شدن آتش آن است پس باید به تاخیر انداخت و در باره اش فکر کرد ؛ شاید وهم باشد : وهم خوانش آنکه شهوت را گداست وهم ؛قلب و ؛ نقد زر عقلهاست . ۶- جایگزین کردن و تصفیه این امیال به امیال عالی مثل هنر و زیبایی ؛ شعر و ادب ؛ ورزش و عبادت که در نتیجه از فشار نیرو های شهوی و غضبی کاسته می شود . ۷- تصحیح خیال ؛ بطوری که قبلآ گفتیم فکر مثبت و فکر منفی را باید از هم تشخیص دهیم و در پی اجرای فکر مثبت و خیال زیبا برویم . به قول مولانا : ای برادر تو همان اندیشه ای مابقی خود استخوان و ریشه ای گر گل است اندیشه تو گلشنی ور بود خاری تو هیمه گلخنی ۸- شهوات مال و مقام و غیره همان وابستگی به غیر خود است و احساس ارزش کردن به وسیله آن انگلهایی که خود بی ارزشند زیرا آن ها اصالتی در وجود ندارند بر خلاف شهوت جنسی واقعی و طبیعی که مبتنی بر عواطف انسانی و مهر و عشق است و خود عامل تخلیه روانی و حظ روحانی است . ۹- شهوات غیر طبیعی و مفرط جنسی با طرد اندیشه و عدم تماس و عدم اجرا کاسته می شود . شهوت ناری براندن کم نشد آن بماندن کم شود بی هیچ بّد ۱۰- به خدا پناه بردن و از او خواستن تا نیروی مقابله با این دو آفت عظیم را به انسان عطا کند . ۱۱- معاشرت و مصاحبت با افراد سالم و زندگی در محیط سالم فارغ از شهوت و غضب و عناد و تعصب.