تاریکترین زمان شب درست قبل از سپیده دم است ٬ و من به شما قول میدهم که سپیده دم فرا خواهد رسید (کریستوفر نولان)


ساقیا آمدن عید مبارک بادت

۲۹ فروردین، ۱۳۹۳

نیک بختان و مراحل نیک بختی

نیک بختان
دکتر حشمت الله ریاضی ـ نیک بخت کسی است که خود و هستی را بشناسد ؛ جایگاه خویشتن را در جهان هستی بداند و بر همان منوال زندگی کند ؛ زندگی واقعآ زنده و پر جنب و جوش هدفمند ؛ پر ذوق و شوق آرمان گر ؛ خرد روشن و راه گشا و عشقی برین و والا ؛ که هر لحظه اش تولدی تازه ؛ بالیدنی نو ؛ بودنی طربناک و مفید و موثر باشد . این نیکبخت اندیشه و گفتار و کردارش مبتنی بر نظام راست و درست هستی و انگیزش به هنجار فطری است ؛ سراسر نور و سرور و نور پاشی و روشنگری است . نظری به برین مرد بزرگ بشریت پیامبر راهبر این نکته را روشن می‌گرداند که درباره اش خداوند فرمود :ای فرستاده (فرستاده خدا ) همانا تو شاهد و بشارت دهنده و بیم دهنده ای ؛ خواننده مردم به سوی خدا و چراغ روشنایی بخش پس یک انسان کامل اسوه زمان ؛مژده بخش زمان ؛ بیم بخش از تیره بختی و تیره روزگاری مردم ؛ روشنگر و راهنمای مردم به سوی خداوند و چراغ نوربخش زمان است .

در جای دیگرمی گوید : پیامبر امّی... یعنی مادرزادی فطری دست نخورده . قرآن ؛ دین یا روش زیستن و سیرجان به سوی جانان را "فطرت نموداری" دانسته و زندگی را حیات طیبه و دنیا و آخرت را در خواست حسن و نیکی بر شمرده است . هدف از زندگی نخست انسان سالم شدن و سپس انسان کامل شدن و آنگاه جانشین خدا در زمین گشتن است ؛ پس بیاییم این سه مرحله را بپیماییم .

سلامت روح و روان
۱-گام نخست سلامت تن: سلامت تن و روان نخستین گامی است که هر کس برای بودن و شدن بر می‌دارد ؛ کسی سلامت تن را پاس می‌دارد که ستم بر تن و جان خویش روا ندارد ؛ همانطور که در بخش اول گفتیم اکثر مردمان دشمن خویشند و تن که هدیه خداوندی است و بزرگترین نعمت الهی است به تباهی می کشند کفران این نعمت می کنند و خود را علیل و بیمار و بدبخت می کنند قوایی که خداوند جهت زیستن و والا شدن در سلول های شعور مند و هماهنگ آنان نهاده به نابودی می کشانند و دشمن خویش را که نفس اماره تخریبی است پرو بال می دهند مغز خویش را از جهالت و تعصب و غرور و صدها موهومات و خرافات پر می کنند و این موتور اندیشه مند و متحرک خویش را از کار می اندازند ؛ با اعتیاد به شراب و شهوت و مواد مخدر و بسیاری از شرطی شده های نادرست سلول های شعورمند مغز و قلب را فاسد می سازند . با تعلیم و تربیت های غلط و یک سویه و ظاهر گرا و بی محتوا و تقلیدی روان را منحرف و حواس ۲۲ گانه ( به قول قدما پنج گانه ) بیرونی و حواس پنج گانه ( به قول مولانا بی شمار) درونی را تباه می کنند . لذاتی را به تن می رسانند که دقیقآ ضد لذت است و میرایی تن و جان است . تنبلی و ریاضت کشی سرخود ؛ رهبانیت بی نتیجه حاصلی جز فرسودگی تن و روان ندارد .

مولانا چه نیکو فرموده :
دوست دارد یار این آشفتگی
کوشش بیهوده به از خفتگی
 آنکه او شاهست او بیکار نیست
ناله از وی طرفه کو بیمار نیست
بهر این فرمود رحمان ای پسر
کل یوم هو فی شان ای پسر
اندرین ره می تراش و می خراش
تا دم آخر دمی فارغ مباش
تا دم آخر دمی آخر بود
که عنایت با تو صاحب سر بود
 هرچه می کوشند اگر مرد و زنست
گوش و چشم شاه جان برروزنست

۲-راه های عملی سلامت روانی گفته اند :عقل سالم در بدن سالم است ؛ فردوسی می گوید :
زنیرو بود مرد را راستی
ز سستی کژی زاید و کاستی

اکنون که در مراقبه همیشگی خود از سلامت نیروی حواس ظاهر و باطن و دیگر قوای خود چون مغز و قلب و اعضا و جوارح مطمئن شدید ؛ باید بکوشید تا به سلامت روان که بسی مهمتر از سلامت تن است بیندیشید . نخست از خود می پرسیم که آیا ما غیر از بدن چیز دیگری داریم که محرک بدن و جهت بخش و کارفرماست ؛ آن چیست و از کجاست به عبارت دیگر :

در اندرون من خسته دل ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

شگفتا با خیالی و فکری تمام اعضا به کار می افتد ؛ با خیال جنسی هورمونهای جنسی به فعالیت می پردازد .با اندیشه هدفمند سلول های مغزی به حرکت افتاده فکر تولید می کنند ؛ فکر را در خدمت عقل و احساس قرار می دهند ؛ با شنیدن و یا دیدن و یا چشیدن و بوییدن و لمس و سرما و گرما کلیه ی سلول ها و اعضاء بدن حالت واکنش دفاعی و حمله ای و مطابقت به خود می‌گیرد این فرمانده بسیار هوشمند و آگاه کیست ؟ آیا نتیجه ی فعالیت فیزیک و شیمیایی بدن است ؟ در حالی که همان رویداد یا خیال یا اندیشه ماشین بدن را به حرکت می آورد . پس قوه اندیشه گر و محرک بدن چیزی است فوق بدن که بر کل بدن و حواس هم فرمان میدهد ؛ هم اخبار آنان را گرد آورده از آن آگاهی می سازد این نیروی محرکه انرژی را روان گویند ؛ که از مرکزی بی‌نهایت انرژی ساطع شده است . آن مرکز انرژی کل کجاست ؟ در ماورا جانت ؟ در کل وجود ؟ در وجود صرف و مطلق؟ قرآن آن مرکزرا روح کلی می داند که شعاعش روح جزیی انسانی است و ما روان را فرایند حاصل از ترکیب روح الهی مجرد وتن که آن هم انرژی متراکم است می شناسیم . و چون در تمام سلول های جان روان است نامش روان است .

یعنی روح رقیق شده جاری و روان که هم پذیرنده است که امواج انرژی روحانی مرکز هستی (خداوند)را می گیرد و هم دهنده که به تمام تن آدمی و اعصاب و حواس و غدد و مغز و غیره منتقل می کند و با دریافت های بیرونی حواس ترکیب می کند و غذای کامل معرفت می پزد . به هر حال روان بشری که ظهور لطیف الهی روح خداوندی است چون آب روان است که اگر در جوی های کثیف جاری شود ؛ به تدریج آلودگی آن را به خود می گیرد و در پایان مسیر همان آب گوارای سر چشمه به آب گندیده غیر قابل شرب بدل می شود . این آب گندیده ی ناگوار را روان بیمارمی گوییم که بر اثر ژن های موروثی دوران جنینی نا مساعد ؛ تجربیات کودکی نابسامان و جوانی نادرست شکل گرفته ماهیت روان را می سازند . پس روان از نظر جوهری وجودی الهی و و پاک و نورانی است و از نظر ماهیت ساختگی تربیتی و محیطی آلوده و ظلمت زا و فریبنده وناپاک می شود . سعی این است که روان را از این همه ناپاکی که در بخش اول گفته شد پاک گردانیم و چون ما معتقدیم که : وجود اندر کمال خویش ساری است تعیّن ها اموری اعتباری است پس می توان ماهیت که امری اعتباری ؛ نسبی ؛ و عرضی است با توجه به اصل وجود که جوهری و ثابت و الهی است پاک و طاهر سازیم تا ظلمت ها برود و سراسر وجود روان پاک و روح تابناک گردد .

در باره سلامت روان ؛ روان شناسان از دیدگاه روان کاوی ؛ روان درمانی تحلیلی ؛ رفتارگری ؛ روابط متقابل تحلیلی ؛ بررسی تن و روان سخنان ارزنده ای دارند . کلآ روان شناسان و روانکاوان به پدیده های روانی می پردازند و سلامت و عدم آن را با معیار ار پیش تعیین شده عقل و اجتماع و کار آیی و آرامش فکری و انضباط رفتاری می شناسند ؛ اما بسیاری از عرفا به این مسائل التفات چندانی ندارند بلکه هر معیار بشری را مورد نقد قرار می دهند و آن را امری نسبی ؛ قرار دادی و عرضی و گاه سد و حجاب معرفت خویش و رسیدن به ژرفاترین بطن ناخودآگاه می دانند . برخی نیز حدود آن ها را تا مرحله پختگی زندگی زمینی ضروری می دانند اما در سیر الی الله و رسیدن به سیمرغ حقیقت که در اوج قله البرز جان جای دارد حجاب می شمرند که پر و بال عشق را می برد یا گل آلود می کند و مانع پرواز جان می گردد . چنانکه در روان شناسی حفظ جان حیوانی سلامت روان است اما در عرفان میراندن جان حیوانی یا ناتوان کردن آن برای تولد جان الهی مقصود است .

۲۵ فروردین، ۱۳۹۳

۲۵ فروردین روز بزرگداشت عطار نیشابوری

نگاهی به اندیشه شیخ فریدالدین عطار نیشابوری در گفت‌وگو با علی‌محمد صابری ـ شیخ فریدالدین عطار نیشابوری از مهم‌ترین عارفان سرزمین ایران است. او که در طول سال‌های زندگی خویش مدارج عرفانی را پیموده بود، در متون عرفانی با عنوان گذر‌کننده از هفت شهر عشق یاد می‌شود؛ مقامی که بسیاری از عارفان در طلب رسیدن به آن عمر گذرانده‌اند. عطار اما علاوه‌بر آنچه در زندگی خویش گذرانده، به دلیل کتاب‌های ارزشمندی چون «تذکره‌الاولیا» و «منطق‌الطیر» که از خود به جای گذاشته است، شناخته می‌شود. علی‌محمد صابری استاد فلسفه دانشگاه فرهنگیان و یکی از دلبستگان عرفان ایرانی - اسلامی است. او در گفت‌وگوی پیش‌رو با فرهیختگان ضمن برشمردن راه‌هایی که عطار برای رسیدن به چنین مقامی در عرفان طی کرده، به بحث درباره مفهوم قلندری و جوانمردی نزد این عارف بزرگ ایرانی می‌پردازد.

ما معمولا عطار را به‌عنوان یک شاعر شناخته‌ایم و متاسفانه بعدهای مهم‌تر اندیشه او فراموش شده است. عطار عارف در کجای شناخت ما از او قرار می‌گیرد و جایگاه عطار در سنت عرفان ایرانی - اسلامی کجاست؟
شیخ فریدالدین عطار نیشابوری به‌عنوان سالک مجذوب در حوزه عرفان و تصوف اسلامی ایران و یکی از مشایخ بزرگ عرفا شناخته می‌شود. در سنت عرفانی شیخ به کسی گفته می‌شود که پیر عقل باشد و حق و اجازه دستگیری، راهنمایی و هدایت طالبین ایمان و یقین را داشته باشد. فریدالدین عطار نیشابوری شاعر به معنای شعر ادبی نیست. او عارف شاعر است؛ یعنی از عرفان به شعر رسیده و تا زمانی که معرفت‌الله را کسب نکرد و به آن علم حضوری نرسید، نتوانست شعر بگوید. ما در عرفان او را به‌عنوان سالک مجذوب به حساب می‌آوریم. بعضی عرفا مجذوب سالک هستند و آن محبت و حال ذوق، شوق و عشق بر آنها غلبه دارد. ایشان راه سیر و سلوک را با آن جذبه الهی به طرفه‌العینی می‌پیمایند مانند مولوی. اما برخی عرفا سالک مجذوبند یعنی معرفت بر محبت بیشتر غلبه دارد و آنها راه را آهسته‌تر و آرام‌تر می‌پیمایند، اما به تمام دقایق راه آشنا و آگاه هستند. این سالکان مجذوب اگر تمام راه را بپیمایند طبیعتا کامل‌تر از مجذوبان سالک هستند. خود مولوی اعتراف می‌کند: «عطار روح بود و سنایی دو چشم او / ما از پی عطار و سنایی می‌رویم» و در جایی دیگر می‌گوید: «هفت شهر عشق را عطار گشت / ما هنوز اندر خم یک کوچه‌ایم». اما خود عطار می‌گوید: «مستان می‌ عشق در این بادیه رفتند و من ماندم و از ماندن من نیز اثر نیست. در بادیه عشق نه نقصان نه کمال است، چون من دو جهان خلق اگر هست و اگر نیست».


با این اوصافی که درباره عطار تشریح کردید ما نمی‌توانیم او را شاعر، ادیب یا حتی مورخ بدانیم؟ این سوال از آن‌رو مطرح می‌شود که ما در آثار عطار چنین نقش‌هایی را می‌بینیم.
عطار از مریدان عارف بزرگ شیخ مجدالدین بغدادی در سلسله نعمت‌اللهی است. برخی اعتقاد دارند عطار از مریدان شیخ نجم‌الدین کبری هم بوده که معروف به شیخ ولی تراش است. به نظر من عطار شاعر، ادیب و مورخ نبود. کسی که در نوک قله بایستد و آن علم حضوری و علم لدنی را داشته باشد، قطعا از عرفان به شعر هم می‌رسد. چون در مشعر الهی و در جایی قرار دارد که شعور الهی بر او حاکم است. البته کتابی چون «تذکره‌الاولیا» را هم که نگارش می‌کند به‌عنوان یک مورخ نمی‌نویسد تا تاریخ و وقایع زندگانی عرفا و بزرگان دین را معرفی کند بلکه حالات و کلمات گهربار و گرانبها را در آن بیان می‌کند.


اجازه دهید نگاهی به زندگی و زمانه شیخ نیشابور نیز داشته باشیم. عطار به چه دلیل از زندگی عادی دست می‌کشد و سر در راه عرفان می‌گذارد.
تاریخ ولادت عطار دقیق نیست ولی برخی آن را درست چند سال پیش از اولین حمله مغول‌ها به نیشابور یعنی سال ۵۴۰ می‌نویسند و برخی سال ۵۲۰ را دقیق‌تر می‌دانند. تاریخ وفات او نیز به احتمال زیاد سال ۶۴۰ بوده که به دست مغول‌ها کشته می‌شود. شغل او نیز عطاری بوده است. همان‌ گونه که می‌دانید پس از آنکه درویشی از او درخواست مددی را می‌کند و عطار به او عنایت نمی‌کند، درویش به عطار می‌گوید که «ای خواجه! تو چگونه خواهی مرد؟» و عطار پاسخ می‌دهد «همان‌گونه که تو خواهی مرد؟» درویش می‌گوید «تو همچون من نمی‌توانی» و در همان زمان سر بر زمین می‌گذارد و جان‌به‌جان‌ آفرین تسلیم می‌کند. عطار این صحنه را که می‌بیند حال متغیری پیدا می‌کند و می‌گوید امور دنیا را به دنیاپرستان واگذاشتم و ترک دنیا می‌کند و راه اهل حقیقت را در پیش می‌گیرد. نکته مهم درباره او این است که عطار شیعه بود و حرف‌های غیر آن به هیچ‌وجه درست نیست. البته اگر از علمای اهل سنت در تذکره‌الاولیا اسم برده و ذکر حالات آنها را بیان می‌کند به این دلیل است که در آن زمان مملکت کاملا سنی بوده است. عطار تذکره‌الاولیا را با ذکر حضرت امام جعفر صادق(ع) شروع می‌کند و با ذکر حضرت امام محمدباقر(ع) به پایان می‌برد.


اگر بخواهیم به مهم‌ترین ویژگی عطار از جنبه‌های گوناگون عرفان اسلامی - ایرانی نظر بیفکنیم، کدام بعد شخصیتی و اندیشه‌ای او بیشتر به چشم می‌آید؟

مهم‌ترین ویژگی عطار این است که یک عاشق اهل درد است. البته او مثل سعدی و مولوی نیست که غزلیات عاشقانه با حال مستی و سکر بگوید بلکه با حال مناجات و التجاء حرف‌هایش را بیان می‌کند و شعر او پر از سوز و‌ گداز و درد است. او در ابتدای منطق‌الطیر می‌گوید: «یا اله العالمین درمانده‌ام/ غرق خون در خشکی کشتی رانده‌ام / دست من گیر و مرا فریادرس / دست بر سر چند دارم چون مگس/‌ ای گناه آمرز و عذر آمرز من / سوختم صبرت چه خواهی سوز من».


عشقی که نزد عطار وجود دارد مبتنی‌بر چه امری شکل می‌گیرد و او در جست‌وجوی حقیقت به چه مرتبه‌‌ای دست پیدا می‌کند؟

عطار چون یک عاشق برنده است که این عشق برنده او مبتنی‌بر یک معرفت است؛ معرفتی که از خود آغاز می‌شود تا به خدا ختم شود.همان‌گونه که ما در عرفان هم می‌دانیم خداشناسی بدون خودشناسی امکان‌پذیر نیست. اصول رسیدن به حقیقت تامه که مرحله کمال و غایت وجود است و هر موجود غایت طلب متمایل به این کمال، عبارت است از معرفت به خود و رهایی از اسارت تن و مرغ جان را به پرواز درآوردن. کلام کتاب «منطق‌الطیر» هم همین است. کلام «منطق‌الطیر» این است که مرغان - جان و روح آدمی - باید از قفس تن بیرون بیایند تا به سیمرغ وجود خود - پیر طریقت - برسند و این پیر طریقت همان ولی و خلیفه خدا روی زمین است. کتاب «منطق‌الطیر» عطار تمام دقایق طریقت و سیر و سلوک را بیان کرده است منتها همراه با شاخصه‌های معرفت، عشق، درد خداجویی و حقیقت‌طلبی که از طلب آغاز می‌شود. اولین شهر عشق عطار طلب است و اگر آن طلب نباشد مطمئنا حقیقت‌جویی امکان‌پذیر نیست. به عبارت دیگر درد باید در آدمی وجود داشته باشد که به دنبال درمان نیز بگردد. این طلب انسان را به سوی عشق می‌برد و این عشق همچون صیادی است که طالب حقیقت را صید می‌کند. طالب حقیقت در واقع در ابتدا خود به صیادی عشق می‌رود اما خود به صید آن در می‌آید. در طریقت تمام عرفا شیعه هستند. چون طالبان و سالکان راهی هستند که به پیری روشن‌ضمیر که دارای ولایت علی(ع) است، اقتدا می‌کنند. شما مشاهده می‌کنید که در هفت شهر عشق هدهد به‌عنوان شیخ راه و نماد پیر روشن‌ضمیر و آگاهی است که با چشم دل و گوش جان، آشکار و نهان از تمام معضلات جهان و گرفتاری‌های مردم جهان - که همان پرندگان هستند - آگاه است و مشکلات و راه رفع آنها را نیز می‌داند و بیان می‌کند. عطار در طریقت کاملا شیعی است چون عارف است و به ولایت انسان کامل اقتدا کرده است. یکی دیگر از ویژگی‌های اندیشه عطار قلندرمآبی و جوانمردی عطار است.


قلندرمآبی و جوانمردی در جنبه‌های عرفانی به چه معنایی به کار می‌رود؟

عارف و صوفی که به بالاترین مرتبه برسد در زبان عرفان به او قلندر می‌گویند. برای راحت‌تر معنا کردن قلندر نیز باید گفت در قرآن از اصحاب کهف و خضر نبی با نام جوانمرد یاد می‌شود. عطار می‌گوید این مقام، مقام خاموشی غرق‌شدگان دریای حقیقت است. البته قلندر شاید سواد نداشته باشد و آداب و سلوک را به آن شکل در عرفان نظری نداند. اما در عرفان عملی به کسی می‌گویند که از تجلیات انوار الهی کاملا مست شده و به کلی از دنیا رو برتافته و از ماسوی‌الله پر کشیده و بی‌اعتنا شده است و در چشم مردم عامه هم ممکن است زیاد جلوه نکند. اما می‌بینیم که قلندر دارای علم الهی است و از عرض سفلی و از ابر تن خود بیرون رفته و روح او به بادیه عشق پای گذاشته است. تا زمانی که انانیت و خودپرستی است خداپرستی نخواهد بود. تا زمانی که این «منِ موهوم» و «من» که با عقل مصلحت‌اندیش دنیاطلب فقط مست دنیاست، وجود دارد، خداشناسی امکان‌پذیر نیست.
عطار ما را به غرق شدن در خود دعوت می‌کند اگر بخواهیم استغراق در حق پیدا کنیم. عطار می‌گوید: «عاشقان صاحب درد جمله مَستَند و مست‌ترین کس را افرادی می‌گویند که قلندرند.» قلندر از دو کلمه «قل» یعنی کم و «ندر» یعنی نادر می‌آید؛ عاشقان مست و صاحب‌درد ممکن است حتی متهم به کفر و زندقه هم شوند، اما آنها باکی از این اتهام کفر هم ندارند. حقیقت استغراق این است که تا ماهیت سالک و طالب حقیقت به‌عنوان یک عاشق پابرجاست او از وجود حقیقی بهره‌ای نخواهد برد. مگر اینکه وجود ظلی و سایه‌ای خود را از دست بدهد و به وجود حقیقی معشوق خویش موجود شود و باقی به بقای او شود.


عارف چه راه‌هایی را برای رسیدن به این مقام قلندری باید طی کند؟
از نظر عطار اگر بخواهیم راه را قلندروار طی کنیم سه مانع بزرگ و سه پرده داریم. مانع اول نفس است که اجازه نمی‌دهد ما از این منِ موهوم، دنیاطلب و با تکبر جدا شویم. منظور در اینجا نفس اماره است. اولین مشکل ما نفس است و تا زمانی که نفس باشد انسان سیه‌رویی را در قلب خود می‌بیند. یعنی هنوز پرده از روی قلب انسان کنار نرفته تا انوار الهی بر قلب او بتابد.
مانع دوم عقل مصلحت‌اندیش و عقل کوته‌بین است که به آن عقل جزئی می‌گویند. البته ما یک عقل داریم ولی با کارکردهای مختلف. این عقل کوته‌بین و مصلحت‌اندیش برای ما فهم نمی‌آورد بلکه وهم می‌آورد. ما دنبال ظاهر می‌گردیم نه دنبال باطن. ما دنبال جسم می‌گردیم نه دنبال غذای روح. اما آن قلندران این عقل مصلحت‌اندیش را هم کنار گذاشته‌اند. طی کردن مسیر حقیقت باعث می‌شود این عقل جزئی به عقل کل تبدیل شود. عقل کل عقلی کامل است و به جای او خدا تصمیم می‌گیرد. در واقع عاشق پاک‌باخته‌ای که همه‌چیز خود را از دست داده و مست مولای خود شده و هر عملی که از او سر می‌زند و هر سخنی که می‌گوید به اذن و اجازه الهی است.
مانع سوم خود روح است که تا زمانی که اسیر تن و در قید و بند آن است قدرت پرواز ندارد. عطار در اینجا معتقد است باید عنایت‌ الهی نصیب سالک شود و آن‌گاه روح به پرواز در‌آید و به مقام صلح کل برسد.

- روزنامه فرهیختگان - ۱۳۹۳/۰۱/۲۵

۱۴ فروردین، ۱۳۹۳

خضر مرد سبزپوش

نشان دادن روند تحول با دسته‌ای از نمادها ( A Typical Set of Symbols Illustrating The Process of Transformation.) نام مقاله‌ای است از کارل یونگ (روانشناس سویسی) در مورد سوره کهف وداستان های مربوط به حضرت خضر و موسی و ذوالقرنین. این مقاله که بر اساس روایات قرانی و منابع دیگر اما از زاویه دیدی جدید به واکاوی شخصیتهای پنهان و کمتر شناخته شده عرفان می پردازد به همت و تلاش دوست و برادر عزیز آقای علی خدایی به فارسی ترجمه و جهت استفاده همگان در اختیار سایت هفت وادی قرار گرفته این مقاله در دو قسمت تقدیم می گردد.

من شخصیتی را به عنوان نمونه برگزیدم که نقش مهمی‌ درعرفان اسلامی بازی می‌کند: خضر، مرد سبزپوش. داستان خضر در سوره ۱۸ (کهف) قرآن بیان شده است. کل این سوره سرشار از رموز "تولد دوباره" است. غار محل تولد دوباره است، یک فضای مخفی‌ که فرد در آن سکنی میگزیند و دوباره آغاز می‌کند. قرآن می‌فرماید: (سوره کهف، آیه ۱۷) 
و آفتاب را مى‌بينى که چون برمى‌آيد، از غارشان به سمت راست مايل است، و چون فرو مى‌شود از سمت چپ دامن برمى‌چيند، در حالى که آنان در جايى میانه قرار گرفته‌ اند.

"میانه" مرکزی است که در آن‌ جواهرآرمیده است، جایی‌ که در آن‌ رشد یا مراسم قربانی شدن و یا دگرگونی انجام می‌پذیرد. زیباترین مثال‌های شکل گیری این نماد در قربانگاه‌های آیین میترایسم و همچنین در تصاویر کیمیاگری مربوط به ماده تغیردهنده – که همیشه بین ماه و خورشید است- دیده میشود. تصویرسازی صلیب نیز اغلب از همین مدل تبعیت می‌کند، همچنین نمادگذاری مشابه‌ای در مراسم دگرگونی ودرمان ناواهوها (۱) دیده میشود. این محل میانه یا دگرگونی، همان غاری است که هفت نفراصحاب کهف در آن‌ به خواب رفتند، بدون دانستن اینکه در آن‌ محل، افزایش عمر تا مرز جاودانگی رو تجربه خواهند کرد. وقتی‌ آنها بیدار شدند، ۳۰۹ سال بود که در خواب بودند.

این داستان به معنی‌ زیراست: کسی‌ که وارد این غار شود - غاری که هرکس درون خودش دارد، یا وارد تاریکی‌ پشت خود آگاهی‌ شود، وارد فرایند- در ابتدا- ناخود آگاه دگرگونی میشود. او با نفوذ کردن درون ناخود آگاه، موفق به ارتباط با محتویات ضمیر ناخود آگاهش میشود.  ممکن است این ارتباط، به یک تغییر عمده در شخصیت فرد – مثبت یا منفی‌ – منجر شود. این تغییر غالباً به طولانی‌ شدن چرخه‌ طبیعی زندگی‌ یا منبع جاودانگی تعبیر میشود. اولی‌ در بسیاری از کیمیا گران و دومی‌ در افسانه‌های الوزیسی(۲) دیده میشود.هفت عضو اصحاب کهف – نشان داده شده با عدد مقدس هفت – بیان کننده خدایانی هستند که در خواب دگرگون شده اند و در نتیجه از جوانی جاودانی لذت میبرند. همین نکته به ما کمک می‌کند که از ابتدا متوجه باشیم که با یک افسانه رازالود مواجه هستیم. سرنوشت شخصیت های الهی این داستان توجه  خواننده را شدیدا جلب میکند، عمدتا به این علت که داستان، فرایندهای موازی ناخودآگاه شخص را نیز نشان میدهد وباعث دوباره ترکیب شدن آنها با خود آگاه میشود. دوباره خالص شدن به حالت آغازین به منزله به دست آوردن (دوباره) تازگی جوانی است.

داستان اصحاب کهف با چند مشاهده اخلاقی‌ دنبال میشود، مشاهداتی که به نظر بی‌ ارتباط با این داستان هستند. اما این بی‌ ارتباطی‌، ظاهری و فریب دهنده است. در حقیقت، این نکته‌های آموزنده  دقیقا همان مواردی هستند  که انسانهای که قادر به تولد دوباره نیستند به آن‌ محتاجند. انسان‌هایی‌ که باید قانع به دستورات اخلاقی‌ و وفاداری به قانون باشند. در اغلب اوقات، رفتاری که به وسیلهٔ قانون وضع میشود، یک جایگزین برای تحول معنوی است. در ادامه این دستورات اخلاقی‌، قرآن به بیان داستان حضرت موسی‌ و شاگردش یوشع ابن نون می‌پردازد:
 و [ياد کن‌] هنگامى را که موسى به جوانِ [همراه‌] خود گفت: «دست بردار نيستم تا به محل برخورد دو دريا برسم، هر چند سالها[ى سال‌] سير کنم».  پس چون به محل برخورد دو [دريا] رسيدند، ماهىِ خودشان را فراموش کردند، و ماهى در دريا راه خود را در پيش گرفت [و رفت]‌.

و هنگامى که [از آنجا] گذشتند [موسى‌] به جوان خود گفت: «غذايمان را بياور که راستى ما از اين سفر رنج بسيار ديديم.»  گفت: «ديدى؟ وقتى به سوى آن صخره پناه جستيم، من ماهى را فراموش کردم، و جز شيطان، [کسى‌] آن را از ياد من نبرد، تا به يادش باشم، و به طور عجيبى راه خود را در دريا پيش گرفت.»  گفت: «اين همان بود که ما مى‌جستيم.»  پس جستجوکنان ردّ پاى خود را گرفتند و برگشتند.  تا بنده‌اى از بندگان ما را يافتند که از جانب خود به او رحمتى عطا کرده و از نزد خود بدو دانشى آموخته بوديم.  موسى به او گفت: «آيا تو را -به شرط اينکه از بينشى که آموخته شده‌اى به من ياد دهى- پيروى کنم»؟  گفت: «تو هرگز نمى‌توانى همپاى من صبر کنى.  و چگونه مى‌توانى بر چيزى که به شناخت آن احاطه ندارى صبر کنى؟» گفت: «ان شاء الله مرا شکيبا خواهى يافت و در هيچ کارى تو را نافرمانى نخواهم کرد»  گفت: «اگر مرا پيروى مى‌کنى، پس از چيزى سؤال مکن، تا [خود] از آن با تو سخن آغاز کنم.»  پس رهسپار گرديدند، تا وقتى که سوار کشتى شدند، [وى‌] آن را سوراخ کرد. [موسى‌] گفت: «آيا کشتى را سوراخ کردى تا سرنشينانش را غرق کنى؟ واقعاً به کار ناروايى مبادرت ورزيدى.»  گفت: «آيا نگفتم که تو هرگز نمى‌توانى همپاى من صبر کنى؟»] موسى‌] گفت: «به سبب آنچه فراموش کردم، مرا مؤاخذه مکن و در کارم بر من سخت مگير. » پس رفتند تا به نوجوانى برخوردند. [بنده ما] او را کشت. [موسى به او ] گفت: «آيا شخص بى‌گناهى را بدون اينکه کسى را به قتل رسانده باشد کشتى؟ واقعاً کار ناپسندى مرتکب شدى.»

گفت: «آيا به تو نگفتم که هرگز نمى‌توانى همپاى من صبر کنى؟»] موسى‌] گفت: «اگر از اين پس چيزى از تو پرسيدم، ديگر با من همراهى مکن [و] از جانب من قطعاً معذور خواهى بود.»  پس رفتند تا به اهل قريه‌اى رسيدند. از مردم آنجا خوراکى خواستند، ]ولى آنها] از مهمان نمودن آن دو خوددارى کردند. پس در آنجا ديوارى يافتند که مى‌خواست فرو ريزد، و [بنده ما] آن را استوار کرد. [موسى‌] گفت: «اگر مى‌خواستى [مى‌توانستى‌] براى آن مزدى بگيرى.»  گفت: «اين [بار، ديگر وقت‌] جدايى ميان من و توست. به زودى تو را از تأويل آنچه که نتوانستى بر آن صبر کنى آگاه خواهم ساخت»  اما کشتى، از آنِ بينوايانى بود که در دريا کار مى‌کردند، خواستم آن را معيوب کنم، [چرا که‌] پيشاپيش آنان پادشاهى بود که هر کشتى [درستى‌] را به زور مى‌گرفت.  و اما نوجوان، پدر و مادرش [هر دو] مؤمن بودند، پس ترسيديم [مبادا] آن دو را به طغيان و کفر بکِشد.  پس خواستيم که پروردگارشان آن دو را به پاکتر و مهربانتر از او عوض دهد.  و اما ديوار، از آنِ دو پسر [بچه‌] يتيم در آن شهر بود، و زير آن، گنجى متعلق به آن دو بود، و پدرشان [مردى‌] نيکوکار بود، پس پروردگار تو خواست آن دو [يتيم‌] به حد رشد برسند و گنجينه خود را -که رحمتى از جانب پروردگارت بود- بيرون آورند. و اين [کارها] را من خودسرانه انجام ندادم. اين بود تأويل آنچه که نتوانستى بر آن شکيبايى ورزى. (۳)

داستان موسی‌ و خضر، توضیح و تاکید دوبارهٔ داستان اصحاب کهف و مسالهٔ تولد دوباره است. موسی‌ انسانی‌ است در جستجو، انسانی در طلب. در این زیارت، او با "سایه‌" خود همراه میشود، با خدمتکار یا انسان"فرومایه  تر". یوشع فرزند نون به معنی‌ ماهی‌ است، و این نشان میدهد که ریشهٔ یوشع با اعماق آب و به تاریکی‌ دنیای بر میگردد.

به یک مکان حساس میرسیم وقتی‌ "دو دریا به هم برخورد میکنند" ،مکانی که از ان تفسیر به کانال سوئز میشود – جایی‌ که دریا‌های شرق و غرب به هم نزدیک میشوند. به عبارت دیگر، این همان “مکان میانه” است که در داستان نمادین قبلی‌ ملاحظه کردیم. مکانی که شخص و سایه اش در ابتدا اهمیت آن‌ را درک نمیکنند . آنها “ماهی‌ را فراموش میکنند” – منبع فروتن تغذیه را. ماهی‌ اشاره دارد به نون، پدر سایه، پدر انسان جسمانی (نفسانی) ، کسی‌ که از جهان تاریک خالق میاید. ماهی‌ دوباره زنده میشود و از سبد خودش را به بیرون پرتاب می‌کند تا راه به خانهٔ اصلیش – دریا –  پیدا کند. به عبارت دیگر، جدّ حیوان و خالق زندگی‌ خودش رو از شخص خود آگاه جدا میکند، اتفاقی‌ که باعث از دست دادن روان (psyche) غریزی میشود. این پروسه نشانه‌‌ای از یک گسستگی شناخته شده در روانشناسی‌ روان رنجوری  (neurosis) است، که همیشه مربوط به یک طرفه بودن نگرش خودآگاه است. در حقیقت، این پدیده‌های روان رنجور چیزی جز اغراق پروسه‌های عادی  نیستند، و جای تعجب نیست که پدیده‌های مشابه ای در قلمرو رفتارهای عادی یافت میشوند.

موسی‌ و شاگردش به زودی متوجه میشوند که چه اتفاقی رخ داده است. موسی نشسته است، “خسته شده است” و گشنه. آشکارا او احساس ناکافی بودن می‌کند. برای این خستگی توضیح روانشناسی‌ وجود دارد. خستگی‌ یکی‌ از مهمترین نشانه‌‌های از دست دادن انرژی یا زیست مایه (libido) است. کّل این روند، نمایانگر چیزی بسیار متداول است: “ناموفق بودن در تشخیص یک لحظهٔ بسیار مهم “ ، نمادی که در بسیاری از داستانهای افسانه ای دیده میشود. موسی متوجه میشود که ناآگاهانه منبع زندگی‌ را پیدا کرده است و بعد دوباره از دست داده است.این یک شهود پراهمیت است. ماهی‌‌ای که آنها قصد خوردنش را داشتند، محتوای ناخود آگاه است که وسیلهٔ ارتباط مجدد با منبع اصلی‌ است. او، “دوباره متولد” است که بیدار به یک زندگی‌ جدید شده است. این اتفاق همانطور که متن بیان می‌کند، از  طریق ارتباط با آب زندگی شکل میگیرد. با بازگشت دوباره به دریا، ماهی‌ دوباره محتوای ناخودآگاه میشود. مشخصه  فرزندان این ماهی‌ ، داشتن یک چشم و نصف سر می‌باشد.کیمیا گران نیز صحبت از یک ماهی‌ عجیب در دریا کرده اند، “ماهی‌ گرد بدون استخوان و پوست” که نماد “عنصر گرد”، منشأ “سنگ زندگی” است. 

قرآن بیان می‌کند، در جای که ماهی‌ به دریا بازگشت، دریا تبدیل به زمین معمولی‌ میشود، به طوری که جای ماهی‌ قابل دیدن نیست. در جزیره‌‌ای که شکل می‌گیرد، خضر نشسته است، در مکان “میانه”. یک تفسیر عرفانی بیان می‌کند که خضر، بر “تختی از نور میان دریای بالای و پایینی” – همچنان در جایگاه “میانه” - تکیه زده است.  به نظر میرسد  ورود خضر به طرز رازالودی با خروج ماهی‌ مرتبط می‌باشد. به طوریکه حتی میشود برداشت کرد که خضر خود ماهی‌ بوده. این تفسیر با بیان قرآن که منبع زندگی‌ را "محل تاریکی‌" میداند، پشتیبانی‌ میشود.   فضاهای عمیق زیر دریا، تاریک هستند. مشابه این تاریکی‌، در کیمیاگری نیز وجود دارد، nigredo که بعد از coniunctio اتفاق میافتد، وقتی‌ ماده، نر را به درون خود می‌پذیرد. از nigredo، "سنگ جادو" ایجاد میشود – نماد زندگی‌ جاودانه -  که اولین ظهورش به “چشمان ماهی” مربوط  شده است.

خضر به درستی‌ نماد “خویش” (Self) هم میتواند باشد. خصوصیات او، این امر را تایید می‌کند: در مورد خضر گفته میشود که در غار – یعنی‌ تاریکی‌ – زاده شده است. او صاحب عمر طولانی‌ است، کسی‌ که به طور مرتب خودش را از نو می‌سازد ، همانند الیاس. همانند ازیریس که درآخرالزمان به وسیلهٔ دجال تکه تکه میشود، ولی‌ دوباره خودش را زنده می‌کند.  او مشابه آدم ثانی‌ می‌باشد، کسی‌ که با او ماهی‌ "دوباره زنده شده" شناخته میشود. او یک مشاور است. او روح القدوس است، او "خضر برادر" است. در هر صورت، موسی‌ او را به عنوان یک  موجود با آگاهی‌ بالا قبول دارد، و همچنین به عنوان کسی‌ که به او برای آموزش و راهنمایی مراجعه کند. در ادامه، موسی به دنبال‌ رفتارهای غیر قابل فهم  خضر میرود، که نشان میدهد که یک ذهن وابسته به نفس (ایگو) چگونه به راهنمایی‌‌های متعالی "خود" در پیچ و خم سرنوشت واکنش نشان میدهد. برای راهرویی که قابلیت "دگرگونی" دارد، این یک داستان آسایش بخش است. برای یک باورمند مطیع، تشویقی است بدون تشویش. خضر تنها سمبل یک بینش والاتر نیست، او همچنین نمایانگر رفتاری است که در هماهنگی‌ با این بینش والاتر است.

هر کسی‌ که چنین داستان اسرار آمیزی را بشنود، خودش را در موسی جستجوگر و یوشع فراموشکار پیدا می‌کند، و داستان به او نشان میدهد که چگونه تولدی که جاودانگی میاورد  به وجود میاید. در واقع کسی‌ که دگرگون میشود موسی‌ یا یوشع نیست، بلکه ماهی‌  فراموش شده است.  جایی‌ که ماهی‌ ناپدید میشود، محل تولد خضر است. بله، به درستی‌ که موجود جاودانه از چیزی متواضع و فراموش شده به وجود میاید، از یک منبع کاملا غیر محتمل. این یک موضوع آشنا در “تولد قهرمان” است و لزومی به توضیح اضافه در اینجا نیست.

هر کسی‌ که آشنایی با انجیل داشته باشد، فکرش متوجه داستان‌های تولد عیسی مسیح در انجیل میشود. خاصیت پروردگر(nourishing) مواد دگرگون کننده و الهی با شخصیت‌های افسانه‌ای‌ بیان میشود.  مسیح نان است، ازیریس (Osiris) گندم،و مندمین (Mondamin) ذرت. این نمادها از دیدگاه خود آگاه مهم هستند، فقط به عنوان چیزی برای دانستن، در حالیکه  حقیقت واقعی‌ آنها فراتر از این است. نماد “ماهی” این موضوع رو به خوبی نشان میدهد: این اثر "تامین کنندگی" محتویات ناخود آگاه است، که با نفوذ مدام انرژی باعث تامین حیات خود آگاه میشود، زیرا که خود آگاه انرژی خودش را خود تامین نمیکند. موجودی که قابلیت این تحول را دارد، ریشهٔ خود آگاه است  - که با وجود اینکه نا معلوم و نامرئی (نا خودآگاه) است تمام انرژی خودآگاه را تامین می‌کند.

به دلیل اینکه ناخودآگاه به ما این احساس را میدهد که موجودی بیگانه است، طبیعی‌ است که به وسیلهٔ یک شکل بیگانه نمایش داده شود. بنابر این، او از یک طرف، جز بی‌ ‌‌ارزشترین موجودات است، و از طرف دیگر، تا وقتی‌ که آن‌ قابلیت  کامل بودن “دایره وار” را داشته باشد – که خودآگاه ندارد - جزو با ‌‌ارزشترین. این “دایره وار” بودن یک گنج ارزشمند است که در غار ناخودآگاه پنهان شده است، و نماد انسانی آن‌، شخصی‌ است که اتحاد خود آگاه ونا خود آگاه را نمایندگی می‌کند. شخصی‌ قابل مقایسه با آتمان، هیرنیگربها،  پوروشا و بودای عارف. به همین دلیل، من این موجود را “خویش”  مینامم، به مفهوم یک موجودیت کامل روانی‌ و در عین حل یک مرکز، که هیچ کدام با نفس همپوشانی ندارند بلکه شامل آن‌ میشوند، مثل دایره بزرگی‌ که دایره کوچکی را شامل میشود.

غریزهٔ جاودانگی که خودش را در طی‌ فرایند دگرگونی نشان میدهد، مربوط به طبیعت خاص ناخود آگاه است. در واقع ، بی‌ زمان و بی‌ مکان است.  یک دلیل تجربی‌ آن‌، وجود پدیده‌ای به نام تله پاتی است. پدیده‌ای که هنوز به وسیلهٔ بعضی‌ از افراد بسیار شکاک رد میشود، هر چند که در عالم واقع، تله پاتی رایج تر از آن‌ چیزی است که حدس زده میشد. به نظر من، ریشهٔ احساس جاودانگی در احساس خاص “امتداد زمان و مکان” است، و من حدس میزنم که سنتهای الهی در داستان‌های پر رمز و راز، نماینگر برون افکنی همین پدیده هستند.

کاراکتر “خویش” به عنوان یک شخصیت، به طور خیلی‌ ساده در داستان خضر بیان شده است.  مثالهای بیشتری در مورد این موضوع در متون غیر قرآنی راجع به خضر - مانند نمونه‌هایی‌ که ولتر ارائه داده است - دیده میشود.  در یکی‌ از سفر‌های من به کنیا، راهنمای کاروان ما مردی سومالیایی بود که با اعتقادات صوفیه بزرگ شده بود. برای او، خضر کاملا یک شخص زنده بود. او حتا به من اطمینان میداد که ممکن است خضر را در هر لحظه‌ای ببینم زیرا که من “مکتابو” (M'tu-ya-kitabu) هستم: مردی آشنا با کتاب (قرآن). براساس صحبت‌های ما با هم، او به این نتیجه رسیده بود که من بهتر از او قرآن را می‌فهمم (که البته این مقایسه  معنی‌ زیادی نمیدهد). به همین دلیل، او من را به عنوان یک “ایسلامو” (Islamu) قبول داشت. او به من گفت که ممکن است خضر را در خیابان به صورت یک مرد ببینم، یا در شب به به صورت یک نور، یا مرد سبز پوش ممکن است در حالیکه با لبخند یک دسته علف رو از زمین برمی‌داریم ظاهر شود. او میگفت که خودش یک بار بوسیلهٔ خضر کمک شده، وقتی‌ که بعد از اتمام جنگ به دنبال کار می‌گشت و بسیار نیازمند بود. یک شب، وقتی‌ او خواب بوده، یک نور سفید روشن را در آستانه در مشاهده کرده و میدانسته که آن‌ خضر است. مرد سریع به پا میخیزد (در خواب) و با احترام با “سلام علیکم” به خضر خوش آمد می‌گوید. بلافاصله بعد از این اتفاق‌، مرد میدانسته که ارزویش برآورده خواهد شد. چند روز بعد، سازمان شکار نایروبی، به او پیشنهاد شغل میدهد.

این نشان میدهد که حتا امروزه، خضر در دین مردم زنده است، به عنوان یک دوست، راهنما، تسلی‌ دهنده، و استاد بصیرت های آشکار شده. مقامی که به او داده شده – بر اساس این عقیده دینی- “نخستین فرشته خدا” است. یک نوع “صورت ملکی‌” به معنی‌ کامل کلمه، یک پیامبر.

۱ـ یکی از بزرگ‌ترین قبایل سرخ‌پوست ایالات متحده آمریکاست.
۲ـ وابسته به مراسم مذهبی که هر ساله در شهر الوزیس یونان برگزار میشود.
۳- آیات ۶۲ تا ۸۱ سوره کهف. ترجمه فولادوند.

۰۶ فروردین، ۱۳۹۳

پیر ما گفت

مسعود لقمان ـ «نوروز»، پیر یگانه‌ای است که ایرانیان، او را در تیره‌ترین شب‌های میهنشان نیز پاس داشته‌اند و با آن نه تنها شادی نو را به خانه‌هایشان آورده‌اند، بلکه به نبرد دشمنانِ تاریخ و فرهنگ و هویت ملی‌شان نیز رفته‌اند.

آن هنگام که نوروز را ارج می‌نهیم، خویشتن را از فراز سال‌ها، دهه‌ها، سده‌ها و هزاره‌ها در کنار نیاکانمان می‌یابیم که نوروز را در شادترین و غم‌بارترین روزهای این کهنْ‌دیار گرامی ‌داشته‌اند؛ تو گویی که در این هنگام، تاریخ را به چشم برهم زدنی درمی‌نوردیم و حضور خود را در همه‌ی این سال‌ها و حضور نیاکان را در این سال، کنار خویشتن می‌یابیم.

نوروز، بزرگ‌ترین جشن ایرانیان است و بیراه نیست، اگر او را شناسنامه‌ی ایرانشهریان بدانیم و بگوییم هر جا نوروز است، آنجا ایرانشهر است.

بزرگی نوروز در این است که برخلاف کریسمس و آیین‌های دگر، جشنی دینی یا سیاسی یا جلوه‌گاه پاسداشت یک پیشوای مذهبی و اجتماعی نیست و ریشه در ماوراءالطبیعه ندارد، بلکه در پیوندی سرراست با گیتی و آدمی است؛ از این روست که ایرانیان از هر دین، مرام و مسلک و تیره و تباری آن را با جانِ دل در هزاران سال پاس داشته‌اند.

جشن نوروز، جشن نوزایی زمان و سالگرد آفرینش انسان در فرهنگ ایرانی است و همچنین از آنجا که نوروز، نمادی از بیداریِ گیتی و از سرگرفتن زندگی، پس از خوابیْ زمستانی است؛ جشن فْرَوَهَر‌ها (روان پهلوانان و نیکان) نیز به شمار می‌آید. فروهرانی که به سوی زمین رهسپار می‌شوند و به خان و مان خویش فرود می‌آیند تا از دیدار خانواده‌ی شادمان با جامه‌های نو و خوارک‌های نوروزی و خانه‌ی پاکیزه‌ و آراسته‌ی خویش شادکام گردند و اگر چنین نباشد، اندوهگین، سرای خویش را ترک گویند و رهسپار جهان مینوی شوند.

***

نوروز، این پیر کهن که دست تاریخ به دامان او نمی‌رسد و او را باید در استوره‌ها جست؛ داستان پیدایشش را چنین برایمان از زبان فرزانه‌ی توس می‌گوید:

به جمشید بر گوهر افشاندند / مر آن روز را روز نو خواندند

سر سال نو هرمز فَرْوَدین /  برآسوده از رنج تن، دل ز کین

بزرگان به شادی بیاراستند / می و جام و رامشگران خواستند

چنین جشن فرخ از آن روزگار / به ما مانْد از آن خسروان یادگار (فردوسی ۱: ۱۳۸۶: ۴۴)

پیر ما می‌گوید: شاید از همین رو باشد که فرزندانم، پس از اسلام، پارسه را که جایگاه برگزاری جشن‌ها‌ و آیین‌های ویژه‌ی من و برادرم مهرگان است، تخت جمشید نام داده‌اند.

***

پیر ما، خاطره‌ی جمشیدشاه را در می‌نوردد و رستم را رویاروی اسفندیار در رزمی جان‌سوز می‌بیند که بدو می‌گوید:

همه دشمنان از تو پر بیم باد / دل بدسگالان به دو نیم باد

همه ساله بخت تو پیروز باد / شبان سیه بر تو نوروز باد

اما، دریغا که شاهزاده‌ی جویای بخت و تخت، نیایش رستم را نمی‌نیوشد و از در آشتی وارد نمی‌شود.

***

نوروز از ابرپهلوان ایرانشهر هم می‌گذرد و دارا را در بستر مرگ می‌بیند که دخترش روشنک را به اسکندر می‌سپارد و بدو اندرز می‌دهد و در فرجام آرزو می‌کند که از او فرزندی آید که دین بهی و فرّ و شکوه پیر ما را پاس دارد:

مگر زو ببینی یکی نامدار / کجا نو کند نام اسفندیار

بیاراید این آتش زردهُشت / بگیرد همین زَند و اُستا به مُشت

نگهدارد این فال و جشن سده / همین فرّ نوروز و آتشکده (فردوسی ۲: ۱۳۸۶: ۵۵۹)

***

پیر ما به دوران اسکندر گجستک که می‌رسد، آهی سرد، از نهادش برمی‌آید؛ اما زود با یادآوری شاهنشاهان ساسانی گره از جبین می‌گشاید و دربار پرشکوه آنان را در نخستین روز نوروز می‌بیند و غریو هلهله و شادی ایرانیان را از پسِ تاریخ می‌شنود که خرم‌دلانه به دیدار بزرگ ایرانشهر می‌روند تا هم شادباش نوروزی بدو گویند و هم داد خویش از بیدادگران بستانند. دوم روز را می‌بیند که شهریار به بزرگان و دهقانان بار داده است؛ سوم روز را که به ارتشتاران و موبدان، چهارم روز را که به خویشاوندان، پنجم روز که به فرزندان و ششم روز را که زادروز زرتشت است، خسرو را می‌بیند که جامه‌ی زرین بر تن کرده و سرش از هئومای مغانه گرم است و رامشگران در خلوتش سرودهای خسروانی می‌سرایند و می‌خوانند … (۱)

***

اما، اما…

پیر ما می‌داند:

تبه گردد این رنج‌های دراز / نشیبی درازست پیش فراز!

دریغا که:

… چو با تخت منبر برابر کنند / همه نام بوبکر و عمّر کنند

… نه تخت و نه دیهیم بینی، نه شهر / زاختر همه تازیان راست بهر…

برنجد یکی، دیگری برخورد / به داد و به بخشش کسی ننگرد…

زپیمان بگردند و از راستی / گرامی شود کژّی و کاستی…

کشاورزْ جنگی شود بی‌هنر / نژاد و هنر کمتر آید به بر…

شود بنده‌ی بی‌هنر شهریار / نژاد و بزرگی نیاید به کار…

از ایران و از ترک و از تازیان / نژادی پدید آید اندر میان،

نه دهقان، نه ترک و نه تازی بود / سَخُن‌ها به کردار بازی بود…

چنان فاش گردد غم و رنج و شور / که رامش به هنگام بهرام گور

نه جشن و نه رامش، نه بخشش، نه کام / همه چاره‌ی ورزش و سازِ دام…

زیان کسان از پی سود خویش / بجویند و دین اندر آرند پیش

نباشد بهار از زمستان پدید / نیارند هنگام رامش نبید

چو بسیار از این داستان بگذرد / کسی سوی آزادگی ننگرد

بریزند خون از پی خواسته / شود روزگارِ بد آراسته… (فردوسی ۳: ۱۳۸۵: ۴۲۰-۴۱۷)

پیر ما هنوز از پس ۱۴ سده، آخرین شاهنشاه ایرانشهر را می‌بیند که چگونه هراسان، واقعه‌ای هولناک را که بر سر ایرانشهریان خواهد آمد، پیش‌بینی می‌کند و از تیره‌شدن پیر ما و نیای او –سده- خبر می‌دهد:

ازین مارخوار اهرمن‌چهره‌گان / ز دانایی و شرم بی‌بهره‌گان

نه گنج و نه نام و نه تخت و نژاد  / همی‌داد خواهند گیتی به باد

بسی گنج و گوهر پراگنده شد / بسی سر به خاک اندر آگنده شد…

ازین زاغ‌ساران بی‌آب و رنگ / نه هوش و نه دانش، نه نام و نه ننگ…

چُنان دید کز تازیان صدهزار / هیونان مست و گسسته‌مهار

گذر یافتندی به اروندرود / نماندی برین بوم بر تار و پود

هم آتش بمردی به آتشکده / شدی تیره نوروز و جشن سده (فردوسی ۳: ۱۳۸۵: ۴۴۳)

***

سیستانی

داستان پیر ما به اینجا که می‌رسد، چشمانش را بر هم می‌گذارد و آرام‌آرام می‌گرید. به ناگه پیرمرد چنگ‌نواز سیستانی روبرویش ظاهر می‌شود؛ سال ۹۲ قمری است. در آن هنگام که سپاهیان «قُتیبة بن مسلم باهلی»، سیستان را به خاک و خون کشیدند، در کوی و برزن شهر که غرق خون و آتش بود، از کشتارها و جنایات قُتیبه، قصه‌ها می‌گفت و اشکِ خونین از دیدگان آنانی که بازمانده بودند، جاری می‌کرد و خود نیز، خون می‌گریست و آنگاه بر چنگ می‌نواخت و می‌خواند:

با این همه غم، در خانه‌ی دل، اندکی شادی باید که گـاهِ نوروز است! (میرفطروس، ۱۹۹۷: ۳۵)

***

دوران محنت‌آلود «اموی» نیز سپری می‌شود و عنان قدرت در کف «عباسیان» و در واقع ایرانیان آرام می‌گیرد. پیر ما «برمکیان» را می‌بیند که سودای زنده‌کردن ایران باستان را در سر دارند. «جاحظ» این نویسنده‌ی پرشور تازی‌نویس، اما ایرانی‌دل را می‌بیند که مشق دولتمداری ایرانشهری برای «مأمون» می‌کند.

پیر ما می‌گوید: آری! خلفای عباسی نیز مرا پاس می‌داشته‌اند. آنگاه با لبخندی رندانه ادامه‌ می‌دهد: شاید بدان‌روی که به بهانه‌ی من از فرزندانم، پیشکش‌ها می‌گرفتند و خراج‌ها می‌ستاندند!

پیر ما می‌افزاید: متوکل عباسی به مناسبت ورودم، به پیروی از شهریاران ایران باستان، پنج میلیون درهم به رنگ‌های گوناگون ضرب کرد و بر سر مردمان ریخت.

به سال ۲۴۷ می‌رسد و می‌گوید: ایرانشهریان با فراغ بال بیشتر و تنگ‌نظری کمتری به جشن من نشسته‌اند:

«… در بازارهای بغداد از جانب خلیفه منادی ندا در داد که در شب نوروز، آتش نیفروزند و آب نریزند… ولی در هنگام غروب روز جمعه بر بابِ سعید بن تسکین محتسب بغداد که در جانب شرقی بغداد است، ندا در دادند که امیرالمؤمنین مردم را در افروختن آتش و ریختن آب آزاد گردانیده است؛ پس عامه این کار را به افراط رسانیدند و از حد تجاوز کردند چنانکه آب را بر محتسبان شهر بغداد فروریختند.» (معین: ۱۳۸۷)

می‌گوید: آری، با گذر سال‌ها، تازشگران نیز خوی ایرانی گرفتند و جامه‌ی مدنیت به تن کردند. در این روزگار است که «بُحتُری» شاعر عرب مرا چنین ستود:

ان للمهرجان حقاً علی کله / کبیر من الفرس و صغیر

عید ابائک الملوک ذوی التیجان / اهل النهی و اهل الخیر

من قباد و یزدجرد و فیروز / و کسری و قبلهم اردشیر

***

پیر ما به یک هزار سال پیش می‌نگرد و فرزند دانشمندش «ابوریحان بیرونی» را می‌بیند که در پرتو کورسوی شمعی، مشغول نوشتن «التفهیم» است:نوروز، نخستین روز از فروردین‌ماه و پیشانی سال نو است، و ششم فروردین‌ماه، نوروز بزرگ نامیده می‌شد و باشکوه‌ترین بخش جشنشان نیز در این روز بود. … سال نزد ایرانیان، خورشیدی است. هر سال عبارت از ۳۶۵ روز و ۵ ساعت و ۴۷ دقیقه است که با نوروز آغاز می‌شود.

پیر ما می‌گوید: گاهشماری ایرانشهر را آسان مگیرید که هنوز علمی‌ترین و دقیق‌ترین گاهشماری جهان است و دستاورد فرزندان نیک من چون بیرونی و ده‌ها تن دیگر است.

***

به اینجا که می‌رسد سال ۴۶۷ قمری در برابرش رخ می‌نماید که باز ایرانیان بر یک ترک‌تازی شوم دیگر فائق آمده‌اند، آنسان که «جلال‌الدین ملکشاه سلجوقی»، هشت تن از اخترشناسان ایرانی از جمله «حکیم عمر خیام»، «حکیم لوکری»، «میمون پسر نجیب واسطی»، «ابوالمظفر اَسفَزاری» را می‌گمارد تا پیر ما را در جای درست خود -روز نخستین بهار- استوار کنند.

پیر ما به فرزندش خیام که می‌رسد، ناخودآگاه اختیار از کف می‌نهد و ذوق‌زده این رباعی او را با آوازی خوش می‌خواند:

چون ابر به نوروز رخ لاله بشست / برخیز و به جام باده کن عزم درست

کین سبزه که امروز تماشاگه توست / فردا هم از خاک تو برخواهد رست

و «نوروزنامه» را می‌گشاید و سخن خیام را با آوازی بلند برایمان زمزمه می‌کند:

«آیین ملوک عجم از گاه کیخسرو تا به روزگار یزدجردِ شهریار که آخر ملوک عجم بود چنان بوده است که روز نوروز، نخست کس از مردمان بیگانه، موبد موبدان پیش مَلک آمدی با جام زرین پر می، و انگشتری، و درمی و دیناری خسروانی، و یک دسته خوید سبز رسته، و شمشیری، و تیر و کمان، و دوات و قلم، و اسپی، و بازی و غلامی خوب‌روی، و ستایش نمودی و نیایش کردی او را به زبان پارسی به عبارت ایشان، چون موبد موبدان از آفرین بپرداختی پس بزرگان دولت درآمدندی و خدمت‌ها پیش آوردندی.»

آنگاه آفرین موبد موبدان به عبارت ایشان را از زبان خیام به یادمان می‌آورد:

«شها! به جشن فروردین به ماه فروردین آزادی گزین. یزدان و دین کیان، سروش آورد تو را دانایی و بینایی به کاردانی، و دیر زیو با خوی هژیر، و شادباش بر تخت زرین، و انوشه خور به جام جمشید، و رسم نیاکان در همت بلند و نیکوکاری و ورزش. داد و راستی نگاه دار، سرت سبز باد و جوانی چو خوید، اسپت کامگار و پیروز، و تیغت روشن و کاری به دشمن، و بازت گیرا و خجسته به شکار، و کارت راست چون تیر، … پیشت هنری و دانا گرامی، و درم خوار و سرایت آباد و زندگانی بسیار.» (خیام: ۱۳۱۲: ۱۹-۱۸)

***

اما، اما…

دریغا که باز این روزها نمی‌پاید و گرد و خاک مغولان خونخوار ایرانشهر را در می‌نوردد. پیر ما، فرزندش عطار را می‌بیند که با بیش از یک میلیون نشابوری به دست این وحشیان گردن زده می‌شوند. «زرتشت بهرام پژدو» را زیر سیطره‌ی ایلخانان مغول می‌بیند که پس از هفت سده باز بسان یزدگرد می‌سراید:

یَزَش‌های (پرستش=جشن) یزدان ندارند یاد / دگرگونه گردد همیدون نهاد

نه نوروز دانند و نه مهرگان / نه جشن و نه رامش نه فروردیان (جشن فروردینگان) (زرتشت بهرام پژدو: ۱۳۳۸: ۹۱)

***

اما باز زمان گذشت و گذشت تا ایرانشهر به عهد شاه عباس بزرگ رسید. پادشاهی که دوباره آیین‌های کهن را زنده کرد و بیش از هم به پیر ما ارج نهاد. پیر ما می‌گوید: در نقش جهان بود که او یاد مرا زنده کرد و از این رو شاردنِ جهانگرد، آمدن مرا در آن روزگار چنین گزارش کرده است: «… منجمین لباس فاخر در بر کرده یک دو ساعت پیش از اعتدال ربیعی برای تعیین تحویل آفتاب به برج حمل به کاخ سلطنتی و یا عمارت حکومت محل می‌روند و در پشت‌بام و یا روی مهتابی با اسطرلاب خود مشغول کار می‌شوند. به محض اینکه علامت دادند، برای اعلام حلول سال جدید شلیک می‌شود و صدای آلات موسیقی طبل و شیپور، نای و نقاره در هوا طنین‌انداز می‌گردد. بدین ترتیب ترانه و طرب، جشن و سرورِ تماشاچیان و بزرگان مملکت آغاز می‌شود. در اسفهان در همه روزهای عید در مقابلِ کاخ شاهنشاه مراسم سرور با رقص و طرب و آتش‌بازی و صحنه‌های کمدی به مانند هفته بازار برگزار می‌گردد.» (شاردن: ۱۳۴۹: ۳۴۶)

***

اینهمه فراز و نشیب، آشکارا پیر ما را جهان‌دیده‌تر از هر جهان‌دیده‌ای کرده است. زمانش تنگ است و باید برود؛ چراکه ایرانشهریان برای دیدنش لحظه‌شماری می‌کنند. از پرسش‌هایم درمی‌گذرم و از فرجام ایرانشهر می‌پرسم: لبخندی می‌زند و شادمانه می‌گوید: با چنین جوانانی، خاطره‌ی فرزندم کاوه‌ی آهنگر برایم زنده شده است. ایرانشهر سربلند می‌ماند، چنان همیشه‌ی تاریخش؛ چراکه من به یاری همه‌ی فروهران پهلوانان و اَشَوَنان در کنار ایرانشهریان هستم.

پی‌نوشت

۱. بنگرید به: بیرونی، ابوریحان (۱۹۲۳)؛ الآثار الباقیة؛ ویرایش زاخائو؛ برگ‌ ۲۱۹.

خسروان ایران‌زمین نوروز و مهرگان را بار همگانی می‌دادند و خود به دادخواهی مردمان رسیدگی می‌کردند. بنگرید به: جاحظ، ابوعثمان عمر بن بحر (۱۳۴۳)؛ تاج؛ ترجمه‌ی محمدعلی خلیلی؛ کتابخانه‌ی ابن سینا؛ برگ‌ ۲۱۶ و همچنین سیاست‌نامه‌ی خواجه نظام‌الملک‌توسی

برای آگاهی درباره‌ی چگونگی برگزاری نوروز در روزگار ساسانیان بنگرید به: جاحظ، ابوعثمان عمر بن بحر (۱۹۶۹)؛ المحاسن و الاضداد؛ شرکت اللبنانیة الکتاب؛ بیروت و جاحظ، ابوعثمان عمر بن بحر (۱۳۴۳)؛ تاج؛ ترجمه‌ی محمدعلی خلیلی؛ کتابخانه‌ی ابن سینا.

یاری‌نامه‌ها

خیام (۱۳۱۲)؛ نوروزنامه؛ ویرایش مجتبی مینوی؛ اساطیر؛ تهران.

زرتشت بهرام پژدو (۱۳۳۸)؛ زراتشت‌نامه؛ به کوشش محمد دبیرسیاقی؛ کتابخانه‌ی طهوری.

شاردن (۱۳۴۹)؛ سیاحت‌نامه؛ ج ۲؛ ترجمه‌ی محمد عباسی.

فردوسی، ابوالقاسم (۱۳۸۶) (۱)؛ شاهنامه؛ دفتر یکم؛ به کوشش جلال خالقی‌مطلق؛ مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی.

فردوسی، ابوالقاسم (۱۳۸۶) (۲)؛  شاهنامه؛ دفتر پنجم؛ به کوشش جلال خالقی‌مطلق؛ مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی.

فردوسی، ابوالقاسم (۱۳۸۶) (۳)؛ شاهنامه؛ دفتر هشتم؛ به کوشش جلال خالقی‌مطلق؛ مرکز دائرة المعارف بزرگ اسلامی.

تاریخ طبری، جزء دهم برگرفته از معین، محمد (۱۳۸۷)؛ «جشن نوروز» در کتاب زندگی‌نامه و خدمات علمی و فرهنگی دکتر محمد معین؛ انجمن آثار و مفاخر فرهنگی؛ تهران.

میرفطروس، علی (۱۹۹۷)؛ دیدگاه‌ها؛ چاپ دوم، آلمان.

۰۵ فروردین، ۱۳۹۳

دکتر باستانی پاریزی درگذشت

دکتر محمدابراهیم باستانی پاریزی، صبح امروز ۵ فروردین در بیمارستان مهر تهران دار فانی را وداع گفت. به گفته دختر دکتر محمدابراهیم باستانی پاریزی، استاد در یک ماه اخیر از بیماری کبد رنج می‌برده است. استاد باستانی پاریزی در سوم دی ‌ماه ۱۳۰۴ ه.ش در پاریز، از توابع شهرستان سیرجان در استان کرمان متولد شد. وی تا پایان تحصیلات ششم ابتدایی در پاریز تحصیل کرد و در عین حال از محضر پدر خود مرحوم حاج آخوند پاریزی هم بهره می‌برد.

پس از پایان تحصیلات ابتدایی و دو سال ترک تحصیل اجباری، در سال ۱۳۲۰ تحصیلات خود را در دانشسرای مقدماتی کرمان ادامه داد و پس از اخذ دیپلم در سال ۱۳۲۵ برای ادامهٔ تحصیل به تهران آمد و در سال ۱۳۲۶ در دانشگاه تهران در رشتهٔ تاریخ تحصیلات خود را پی گرفت. باستانی پاریزی به گواه خاطراتش از نخستین ساکنان کوی دانشگاه تهران (واقع در امیر آباد شمالی) است. در ۱۳۳۰ از دانشگاه تهران فارغ‌التحصیل شد و برای انجام تعهد دبیری به کرمان بازگشت و تا سال ۱۳۳۷ خورشیدی که در آزمون دکتری تاریخ پذیرفته شد، در کرمان ماند.

او دوره دکترای تاریخ را هم در دانشگاه تهران گذراند و با ارایه پایان‌نامه ‌ای درباره «ابن اثیر» دانشنامه دکترای خود را دریافت کرد. وی کار خود را در دانشگاه تهران از سال ۱۳۳۸ با مدیریت مجله داخلی دانشکده ادبیات شروع کرد و تا سال ۱۳۸۷ استاد تمام‌ وقت آن دانشگاه بود و رابطه تنگاتنگی با این دانشگاه داشت.از ایشان دو فرزند به اسامی حمیده و حمید  و بیش از ۶۰ عنوان کتاب از پژوهش‌های ایشان که اغلب آنها بار‌ها تجدید چاپ شده است به یادگار مانده است.

فعالیت های فرهنگی
شوق نویسندگی وی در دوران کودکی و نوجوانی در پاریز و با خواندن نشریاتی مانند حبل‌المتین، آینده و مهر برانگیخته شد. باستانی، اولین نوشته‌های خود را در سال‌های ترک تحصیل اجباری (۱۳۱۸ و ۱۳۱۹) در قالب روزنامه ‌ای به نام باستان و مجله‌ای به نام ندای پاریز نوشت، که خود در پاریز منتشر می‌کرد و دو یا سه مشترک داشت. اولین نوشته او در جراید آن زمان، مقاله‌ای بود با عنوان «تقصیر با مردان است نه زنان» که در سال ۱۳۲۱ در مجله بیداری کرمان چاپ شد. پس از آن به عنوان نویسنده یا مترجم از زبان‌های عربی و فرانسه مقالات بی‌شماری در روزنامه‌ها و مجلاتی مانند کیهان، اطلاعات، خواندنی‌ها، یغما، راهنمای‌کتاب، آینده، کلک و بخارا چاپ کرده‌ است.

اولین کتاب باستانی پاریزی پیغمبر دزدان نام دارد که شرح نامه‌های طنزگونه شیخ محمدحسن زیدآبادی است و برای اولین بار در سال ۱۳۲۴ در کرمان چاپ شده‌است. این کتاب تا کنون به چاپ شانزدهم رسیده‌است. وی بیش از شصت عنوان کتاب تألیف و یا ترجمه کرده‌است. کتاب‌های باستانی پاریزی برخی شامل مجموعه برگزیده‌ای از مقالات وی هستند که به صورت کتاب جمع‌آوری شده‌اند و برخی از ابتدا به عنوان کتاب نوشته شده‌اند. از میان نوشته‌های او، هفت کتاب با عنوان «سبعه ثمانیه» متمایز است که همگی در نام خود عدد هفت را دارند، مانند خاتون هفت قلعه و آسیای هفت سنگ. بعدا کتاب هشتمی با عنوان هشت‌الهفت به این مجموعه هفت‌تایی اضافه شده‌است.

به جز کتب و مقالات، باستانی پاریزی شعر هم می‌سرود و اولین شعر خود را در کودکی در روستای پاریز و در آرزوی باران سروده بود. منتخبی از شعرهای خود را در سال ۱۳۲۷ در کتابی به نام «یادبود من» به چاپ رسانده‌ است. باستانی پاریزی بیش از ۴۰ عنوان کتب در زمینهای مختلف از جمله کرمان شناسی به چاپ رسانده است.سایت هفت وادی عروج روح بلند چهره ماندگار ایران و فخر کرمانیان استاد باستانی پاریزی را تسلیت گفته و شادی روح آن استاد برجسته را مسئلت دارد. مراسم تشییع پیکر دکتر محمدابراهیم باستانی پاریزی، ساعت ۹ صبح، پنجشنبه ۷ فروردین از مقابل دانشکده ادبیات دانشگاه تهران آغاز خواهد شد.

۰۳ فروردین، ۱۳۹۳

خجسته روزهای جشن

در ادامه قسمت اول مقاله دکتر حشمت الله ریاضی تحت نام سیر تفکر آریاییان٬اینک با ارائه قسمت دوم آن تحت عنوان خجسته روزهای جشن این جستار را که به مناسبت ایام شادی و سرور نوروز و پاسداشت آیین نیاکان توسط ایشان در اختیار سایت هفت وادی قرار گرفته بود را به انجام می‌رسانیم.با امید بهروزی و سربلندی ایران و ایرانی.

از آن جا که مادران  و پدران  سرافرازمان ؛"شکوه ؛شادی و سرشاری" را پدیده ی زیست با ارزش می دانند و ویژه ی رسیدن به زندگی ؛ شادی را  ارجی بسیار می نهادند و کوششی  پیگیر برای شادی همگانی داشتند . از این روست که جشن های گونه گون برگزار می کردند . جشن هایی که هر کدامش با گارهایی سازنده و بنیادی هماهنگ بوده است .
چهارده روز؛ در درازای سال ؛ جشن های ماهانه داشته ایم . هر یک از این جشن ها به هنگام برابری نام روز با نام ماه برگزار می شد . از این جشن های دوازده گانه "مهرگان " برای همگان بر جای مانده و زرتشتیان "فروردین گان " یا فرودوگ  را به نام "جشن روان " برگزار می کنند . نام و زمان این جشن ها چنین است:
فروردین گان یا فردوگ (جشن روان ) – روز فروردین از ماه فروردین ؛ نوزدهمین روز از یکمین ماه .
اردی بهشت گان روز اردی بهشت از ماه اردیبهشت .سومین روز از ماه دوم سال – برابر با دوم اردیبهشت ماه کنونی .
خوردادگان روز خرداد از ماه خرداد . ششمین روز از ماه سوم سال برابر با پنجم خرداد ماه کنونی .
تیرگان روز تیر از ماه تیر . سیزدهمین روز از چهارمین ماه سال برابر با دهم تیر ماه کنونی .
امردادگان روز امرداد . هفتمین روز از پنجمین ماه سال برابر با سوم مرداد ماه کنونی .
شهریورگان روز شهریور از ماه شهریور . چهارمین روز از ششمین ماه سال برابر سی ام مرداد ماه کنونی
مهرگان  این جشن که یکی از دو جشن بسیار بزرگ و شکوهمند ؛ آیینی و همگانی مردم است ؛ از روز مهر از ماه مهر – هفتمین ماه سال – آغاز می شد و شش روز به درازا می کشید . نخستین روز جشن باربر است با دهم مهرماه کنونی .
آبان گاه  روز آبان از ماه آبان . دهمین روز از هشتمین ماه سال برابر با چهارم آبان ماه کنونی.
آذرگان  یا "آذرجشن " روز آذر از ماه آذر . نهمین ماه سال برابر با سوم آذر ماه کنونی.
دی گان روز دی به آذر از ماه دی . هشتمین روز از دهمین ماه سال برابر با دوم دی ماه کنونی .
دی گان روز دی به مهر از ماه دی . پانزدهمین روز از دهمین ماه سال بابر با نهم دی ماه کنونی .
دی گان روز دی به دین از ماه دی . بیست و سومین روز از دهمین ماه سال برابر با هفدهم دی ماه کنونی .
بهمن گان "بهمن جشن " یا "بهمنجنه" روز بهمن از ماه بهمن . دومین روز از یازدهمین ماه سال برابر با بیست و ششم دی ماه کنونی .
سپندارمذگان  روز سپندار مذ از سپندارمذ ( اسفند) ماه . پنجمین روز از دوازدهمین ماه سال برابر با بیست و نهم بهمن ماه کنونی .

جشن های بزرگ آیینی
از آن دورهای دور و از آن کرانه های ناپیدای زمان ؛ ایرانیان دو جشن بس بزرگ بر پا می کردند . نوروز و مهرگان . گویا در آغاز ؛ مهرگان بر سر سال بود و سپس سال را با نوروز گشودند . آن گونه که اکنون سال نو ما ایرانیان با نوروز آغاز می شود .
هر کدام از این دو جشن آیینی ؛ در دو بخش بزرگ و کوچک با همگان و ویژگان برگزار می شد و در آن روزان و شبان ؛ مردمان به شادی و شادمانی روزگار می گذراندند .
از آن جا که گزارش پیدایش و چگونگی برگزاری هر یک از این دو جشن کهن و ماندگار خود به دفتری جداگانه نیاز دارد در این بخش تنها به یاد آوری باور نیکان خردمندمان پیرامون "انگیزه ی برگزاری نوروز و مهرگان " آن هم چکیده وار می پردازیم :
انگیزه برگزاری آیین نوروزی
نوروز جشن آفرینش مردمان است . می گویند : کیومرس در این روز پا به جهان نهاد .
نوروز هنگام بازگشت فروهر روان مردمان  به جهان خاکی ماست .
نوروز روز تاجگذاری کیومرس نخستین پادشاه جهان است .
نوروز روز تاجگذاری جمشید است و به بزرگداشت اوست که نوروز را نوروز جمشیدی نیز می گویند . یا روزی که از پرواز بازگشت .
نوروز یادبودی است از زرتشت . چه گروهی بر این اندیشه اند که او نخستین کسی است که گاه شمار از خویش بر جای نهاد و نوروز را نخستین روز سال دانست .
نوروز را نوروز جلالی می گویند زیرا به روزگار پادشاهی جلال الدین ملکشاه سلجوقی ؛ بار دیگر گاه شماری خورشیدی ایرانی به خواست و کوشش خیام زندگی تازه ای یافت .
کیخسرو در جام جهان بین خود ؛ نادیدنی ها در نوروز می دید و به یاری مردمان می پرداخت .
نوروزجشن زایش جهان  است .

انگیزه های برگزاری آیین مهرگان
مهرگان جشن بزرگداشت مهر یا میترا است .
مهرگان جشن رسایی (تکامل ) گیتی است.
مهرگان جشن کشاورزی است برای بزرگداشت کشاورزان .
مهرگان جشن پدید آمدن و یا گسترش زمین است .
مهرگان جشن ارمغان کردن جان ؛ به کالبد مشیا و مشیانه (آدم و حوا) است .
مهرگان یادبودی است از برتخت نشستن فریدون .
مهرگان جشن بزرگداشت رویارویی کاوه ی آهنگر و آژی دهاگ است و پیروزی نیکی بر بدی .
مهرگان جشن گرفتار شدن آژی دهاگ به دست فریدون و به بند کشیدن او در البرز کوه است .
مهرگان جشن تاجگذاری اردشیر پاپکان (بابکان ) ؛ سر دودمان شاهنشاهی ساسانی است . او در این روز تاجی که چهره ی خورشید بر خود داشت سر نهاد . پس از او ؛ شاهنشاهان ساسانی همه در مهرگان همان تاجی بر سر می نهادند که از اردشیر باز مانده بود .
مهرگان جشن شاهان است و جشن خسروان نام دارد .
مهرگان جشن آغاز سال کهن و جشن آغاز زمستان بزرگ است .
مهرگان جشن دوستی ؛ پیوند و پیمان است.
مهرگان جشن مغان به شمار می آید .
مهرگان جشن فرهنگی است .

روزهای فرخنده ی گاهانی

نیاکان سرافرازمان ؛ به بزرگداشت شش رویداد یگانه و چشم گیر جهان ؛ فرخنده روزهایی برگزیده بودند . در این شش گاه هنگام و یا گاهان آیین هایی ویژه داشتند و بار همگانی . هریک از این گاهان بار (یا گهنبار) ها پنج روز به درازا می کشید .
در روزهای ویژه ی گهنبارها ؛ هر مزدیسنی (زرتشتی) برگزاری این آیین ها را بسته به توانایی خویسش ؛ با شکوهی هر چه بیشتر به فرجامی نیک می رساند . اوستا بارها سفارش برگزاری چنین ایین های یادبودی را کرده است .
جشن های گاهانی یا گهنبارها به بزرگداشت آفرینش آسمان ؛ اب ؛ زمین ؛ گیاهان ؛ جانوران و سرانجام مردمان برگزار می شود .
و این هم  نام فرخنده روزهای گهنباری :
مَیدیوزرم :برای آفرینش آسمان . از خور (خیر) روز- یازدهم اردی بهشت ماه – برابر با دهم  اردی بهشت ماه کنونی .
مَید یو شِم : به بزرگداشت آفرینش آب از خور (خیر) روز –یازدهم تیر ماه – برابر با هشتم تیر ماه کنونی .
پتَیه شهیم : به پاس آفرینش زمین و از اشتاد روز –بیست و ششم شهریور ماه –باربر با بیست و یکم شهریور ماه کنونی .
آیا سرم : به شکوه آفرینش گیاهان . از اشتاد روز – بیست و ششم مهرماه – برابر با بیستم مهر ماه کنونی .
مَید یارم : به بزرگی افرینش جانوران . از دی به مهر روز پانزدهم دی ماه ؛ برابر با نهم دی ماه کنونی .
هَمٌسپتمدم  : به آفرینش مردمان از آهونه وَت روز – نخستین روز از پنجه – برابر با بیست و پنجم اسفند ماه کنونی .
خوشبختانه این آیین با فر و شکوه هنوز در ایران و دیگر سرزمین های زرتشتی نشین انجام می گیرد .

جشن های شبانه
در گاه شماری ایران به دو خجسته شب بر می خوریم که یکی شب بلند ( شب یلدا ) و دیگری شب سده  است . اکنون نگاهی گذرا به انگیزه ی برگزاری این دو شب ماندگار در سرگذشت ایران می اندازیم :

شب بلند (یلدا)
این شب ؛ خورداد شب ؛ ششم دی ماه برابر با سی ام آذر ماه کنونی و نخستین شبی است که زمستان آغاز می شود . این شب را شب زایش خورشید یا زاد شب مهر یا میترا می خوانند . زیرا از فردای آن شب ؛ زمان روز کم کم دراز می شود . مهریان و پیشینیانمان را باور چنین بود که : میترا در زاد شب خود ؛ کودکان را شور ؛ شادی و کامیابی ارزانی می دارد . به شکوه این شب و بزرگداشت خورشید و مهر ؛ جشن بر پا می کردند . میتراییان این جشن با شکوه را با خود به اروپا بردند . پس از آن که آیین مسیح  جای مهر پرستی را گرفت ؛ کشیشان " پاپا نوئل" را جایگزین او کردند .
شب سده
این جشن با شکوه در شام گاه دی به مهر روز ؛ پانزدهم بهمن ماه ؛ برابر با نهم بهمن ماه کنونی برگزار می ه که در این بخش تنها به بازگویی انگیزه های گوناگون پدید آمدنش می پردازیم :
جشنی است به بزرگداشت صد تن از فرزندان کیومرث.
جشنی است  به یاد بود پدید آمدن آتش ؛ به روزگار هوشنگ شاه پیشدادی .
جشنی است یادگار اسفندیار .
جشنی است برجای مانده از فریدون و جمشید و شاهان ایرانی .
جشنی است به بزرگداشت پیروزی فریدون بر آژی دهاگ.
جشنی است به انگیزه شناسایی یکصد تن جوان ایرانی رها شده از چنگال خون آشامان آژی دهاگ.هم آنان که کُردان گردمان را نیاکان اند .
جشنی است به شادی گذشتن صد روز از زمستان بزرگ .
جشنی است برای رفتن به پیشواز نوروز .

روزهای یاد بود

هر مردمی در رهگذر زندگی خویش ؛ یادها دارند و یاد بودها ؛ به ویژه اگر برخوردار از فرهنگی کهن و دیرپا باشند .
سرگذشت دور و دراز ایران ؛ پر است از یاد های شیرین و تلخ ؛ آنسان که اگر فرزندان ایران به راستی روزی به زنده کردن فرهنگ خویش پردازند ؛ گواه می شوند که در درازای سال ؛ هر روز با چند رویداد  شکوه آفرین و ماندگار رویاروی می شوند و گاه خویشتن با یاد پیش آمدهایی چهره به چهره می بینند که آموزنده است و ماندنی .
در تنگنای زمان در این جا تنها به چند روز یاد بودی می پردازیم که ایرانیان زرتشتی هنوز یادشان را زنده نگاه داشته اند :
زاد روز یگانه بینشور خردمند و تکدانه فرزانه ارجمند و با فرهنگ ایران ؛ زرتشت ؛ خورداد روز - ششم فروردین .
آشتی میان شاه ایران ؛ منوچهر با تورانیان – تیر روز از ماه تیر ؛ برابر با دهم تیر ماه کنونی .
یاد بود و زنده یاد کشته شدگان جنگ ایران و توران به روزگار منوچهر ؛ اورمزد روز تیر ماه ؛ برابر با بیست و نهم خرداد ماه کنونی .
یادبود در گذشت زرتشت ؛ خور روز از دی ماه ؛ پنجم دی ماه کنونی .
یاد بود و زنده یاد کشته شدگان جنگ با تازیان به روزگار شاهنشاهی یزد گرد سوم ؛ اورمزد روز اسپند ماه ؛ برابر با بیست و پنجم بهمن ماه کنونی.